دسترسی به واژگان تخصصی حقوق مبسوط در ترمینولوژی

حقوقتالیف و تحقیق: دکتر محمدجعفر جعفری لنگرودی.

این مجموعه، به‌عنوان یکی از منابع معتبر و کاربردی در حوزه حقوق، به پژوهشگران و دانشجویان یاری می‌رساند تا با اصطلاحات و مفاهیم کلیدی این علم به‌طور دقیق آشنا شوند.کتابخانه تخصصی حقوق در تلاش است تا این بخش را به‌طور مستمر تکمیل و به‌روزرسانی نماید تا مجموعه‌ای کامل و دقیق از این واژگان در اختیار علاقه‌مندان قرار گیرد.جامعه حقوقی می‏توانند از این منبع ارزشمند بهره‌مند گردند و در پیشبرد پژوهش‌های خود از آن استفاده کنند.

١– آب

حقوق اسلام آب را از مشتركات عمومى اعلان كرده است (= آبهای عمومى).

اگركسى به قدر حاجت ازآن حيازت كند مالك آن مى شود يعنى از انهار عمومى شق

نهر كند.  اگرآب در زمين ملكى كسى باشد مال اواست. اكر بقصد انتفاع (نه تملك) ازانهار عمومى شق نهر (= حيازت)  كند فقط حق انتفاع شخصى دارد تا زمانى كه ازآن حق، منصرف گردد.  آبى كه ملك كسى است مالك مى تواند آنرا بفروشد (= بیع آب).

ماده 148 تا 160 ق.م.

اما حديث نبوى «الناس شركاء فى ثلاث : الماء و الكلاء والنار» از متشابهات است و اختلاف درآن بسياركرده اند(ابن اثیر. نهایة).

منابع: جواهرالکلام6/197/27-21-31 و ص198/1-31-36 و ص199/10-18-40. نهج البلاغة 17.  ابن اثیر، نهایة جلد 2 ص 467 و جلد 5 ص 135.

۲- آب فراج

آب چاهی که در زمین خراجی، حفر شده باشد؛ آب چشمه‌ای است که در زمین خراجی بجوشد؛ آب نهری است که در این اراضی، حفر شده باشد.

منبع: سلوک الملوک ۲۸۲–۲۸۷

۳- آبریز کوه

تعریفی که می‌کنیم این است: در خط تلاقی شیب تند کوه‌ها با اراضی تقریباً هموار جلگه‌ها، زاویه‌ای فضایی پدید می‌آید مانند محل تلاقی دو ورق یک کتاب در حال گشوده؛ آن خط تلاقی را آبریزکوه می‌نامند که در عمل روشن است و در مقام تعریف، کمی دشوار است. این اصطلاح در مقابل خط الرأس جبال به‌کار می‌رود که خطی است فرضی که در امتداد مرتفع‌ترین بخش جبال تصور می‌شود، به‌طوری که آب برف و باران از محل آن خط فرضی به دو سوی شیب کوه روان می‌گردد. در تحدید حدود املاکی، به این دو اصطلاح (آبریزکوه، خط الرأس) بسیار نیاز پیدا می‌شود.

۴- آبسوار

میراب را گویند در برخی از ولایات (مانند لنگرود). وی آب‌های مشاع را قسمت می‌کند و بر حصه‌ها (=رسد ها)ی صاحبان آب، نظارت می‌نماید. تدریجاً این واژه جزء اوصاف و نام‌ها هم شده است.

۵- آب عشر

هر آبی است که از زمین عشر به‌دست آید، خودبه‌خود مانند چشمه و یا به استخراج و حفاری مانند چاه و قنات و یا برکه‌های واقع در اراضی عشری که از آب باران و زه‌آب پدید آید. زمین عشر، زمین زراعی است که صاحب زراعت آن، عشر زراعت (یا نصف یا ربع عشر) را شرعاً باید به دولت می‌داد.

منبع:  سلوک‌الملوک ۲۸۳–۲۸۶–۲۸۷

6- آب عمد

آبی که با کاربرد نیروهای مسلح و جنگ به تصرف مسلمین درآمده باشد. در تاریخ قم (ص ۱۷۳) آمده است: «پس مردی رسول (ص) را گفت: یا رسول‌الله آبِ عمد تو به اقطاع به او دادی …» وجه تسمیه آن روشن نیست؛ شاید بر اثر تحریف ناساخ به این صورت درآمده باشد.

7- آبق

(= فراری) در قرآن آمده است: «إِذَا أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ» (سوره صافات، ۱۴۰/۳۷). اباق یعنی گریختن و فرار کردن است. بندهٔ گریخته را قلاده‌ای به گردن می‌نهادند تا حال او معلوم باشد (مجمع‌البحرین). در حدیث آمده است: خداوند نماز بندهٔ گریزپا را نمی‌پذیرد (ابن اثیر، نهایه). بردگان گریخته یا به راهزنان می‌پیوستند و یا به مأمنی پناهنده می‌شدند. در عقود بین‌المللی قدیم برای استرداد آنان موادی بود (نظیر استرداد مجرمین). یک پیمان بین مصر و کشور هیتی‌ها به دست باستان‌شناسان افتاده است. در هندوئیزم و فرهنگ سومری فرارِ برده بزه بود با سزای اعدام به دست مالک. اما مالکان به علت حاجت به خدمت بردگان، گریزنده را حبس می‌کردند.
عباسیان ولع به جهاد و بردگان داشتند؛ به همین جهت با مشکل عظیم فرار بردگان روبه‌رو بودند. از قاضی‌القضات خود راه چاره خواستند؛ رأیی که او نشان داد بی‌راهه بود (الخراج قاضی ابویوسف). رشیدی در جامع‌التواریخ و قلقشندی در صبح‌الاعشی قسمتی از بحث بالا را روشن کرده‌اند (ر.ک. اباق).

منابع: جواهرالکلام ۴/۱۶۲؛ ۵/۴۷۷–479/35؛ تهذیب‌اللغه ۱۲/340؛ نهایه ابن اثیر، جلد ۲، ص ۳۱۶. مجمع‌البحرین، ص 34–359؛ الخراج قاضی ابویوسف ص ۱۸۴؛ مقنعه ۱۰۰؛ ابوریحان بیرونی، تحقیق ماللهند ص ۴۷۵؛ حدائق ۵/۸۱؛ قابوسنامه 116. صبح‌الاعشی ۱۰/۳۸؛ پطروشفسکی، اسلام در ایران ۲۰۱. فلسفه فرهنگ و هنر ۲۴. تاریخ پیشرفت علمی و فرهنگی بشر، جلد اول، بخش دوم، قسمت اول ص ۲۱۸–۲۸۳؛ کلیات ابی‌البقاء.

8- آب کر

هر آب مطلقی که وزن آن برابر هزار و دویست رطل عراقی (= ۳۸۳/۹۰۶ کیلوگرم) باشد. آبِ کُر را به دو طریق اندازه می‌گیرند: به وزن کردن و به مساحت ظرف آب (کُرِ وزنی، کُرِ مساحی). بین این دو اندازه‌گیری گاه اختلاف وزن مشاهده می‌شود؛ یعنی وزن از مساحت کمتر است. مؤلف جواهرالکلام در این‌جا سخنی معروف دارد.
منبع: جواهر1/39/1–۳۳؛ ص ۴۱/۲۵

9- آب مشاع

آبی که دو یا چند مالک دارد؛ مانند چشمه‌ای که به وراثت برسد یا چاهی که چند نفر به شرکت حفر کنند.
منبع: جواهرالکلام ۶/۱۹۹/2۴؛ ۳۴–۳۶

10- آب مهروز

(= هرزاب) آبی که به هرز جریان یافته باشد خواه در جایی جمع شود خواه نشود. آن را از لغت «هرزه» فارسی در زبان عربی ساخته‌اند. آب مهزور هم عنوان شده است.

226 – اباحه اصلیه

اباحه که حکم اولیه اشیاء باشد به حکم شرع (سوره 2/29-168) یا به حکم عقل (= اباحه عقلی) در مقابل اباحه عرضی به کار رفته است چنانکه پس از اعراض مالک، مال مورد اعراض، مباح می‏شود بالعرض.

منبع: جواهر 3/562/24

225 – اباحه

در لغت به معنی روا بودن، اذن، اعلان، اظهار است. مباح و حلال مترادف‏اند. در اصطلاحات فقه و حقوق عبارت است از نبودن منع قانونی یا مالکی، در صورت دادن کاری. مالک که اذن می‏دهد همسایه از ملک او گذر کند منع قانونی را برداشته است.

الزامات قانونی (= امرها و نهی‏ها) وارد بر آزادی اراده (= اباحه عقلی) می‏شوند پس اباحه، اصل است و الزامات قانون استثناء بر این اصل است. نتیجه این می‏شود که اگر الزام صریح در موردی وجود نداشته باشد آزادی اراده حاکم است. اباحه حاجت به تصریح شارع و قانونگذار ندارد. نظر اخباریون که بر خلاف است اساس ندارد. مناط آیه 36 سوره احزاب.

منابع: مکتب‏های حقوقی در حقوق اسلام 65-66. سیوطی، اعجاز القرآن 3/41

224 – اباحتی

آنکه الزامات شرع را در عمل، مباح شمرد خواه عقیده به اباحه هم داشته باشد خواه نه. در صوفیه اباحتی فراوان بوده‏اند خاصه صنف قلندران. تمایل اشراف به تصوف، در باطن، تمایل به اباحه است. مختار غزنوی گوید:

نهاد پای من اندر کنار خویش و بدست             چنان مغمزکی خوش بکرد صوفی وار

که چون اباحتیانش کشیدم اندر بر                    شده ز مذهب المنع کفر برخوردار

(اسپاهی)

منابع: دیوان مختاری 72. فرهنگ ایران زمین 3/325-326

223 – اب

به معنی پدر است. در اصطلاحات فقه شامل پدر و جد می‏شود.

منابع: سیوطی، اعجاز القرآن 1/530. حصاص، آیات الاحکام 1/94. کلیات ابی البقاء. قلائد الدرر 287. موسوعه عبدالناصر 1/109

222 – ائمه هدی

یعنی پیشوایان راستین. مترادف ائمه عدل است (رک. ائمه عدل). سرزمینی که تحت حکومت امام عدل باشد در تاریخ سیاسی اسلام دارالعدل خوانده می‏شود. رویاروی آن را دارالجوار نامیده‏اند. در عصر حاضر با تحولات فرهنگ سیاسی، تفکیک قوی عالی‏ترین مظاهر عدل است و شرط وجود دارالعدل در این زمان تفکیک قوی است.

221- ائمه عدل

رویاروی ائمه جور رفته است، یعنی آنان که بدون مقابله و با رأی مردم (یا به نصّ معصوم) به امامت رسیده باشند و آن هر دو در علی علیه‌السلام جمع آمده بود. در همین معنی، اصطلاحات امام حق، سلطان عادل، سلطان حق هم به کار رفته است.
منبع: جواهر ۴/۶۷/۱۳

220- ائمه ضلال

پیشوایان گمراه، یعنی آنان که قدرت عمومی را نه به رأی مردم بلکه به مقابله (= قهر و غلبه) به دست آورده باشند.

219- ائمه جور

(= ائمه ضلال) در تاریخ سیاسی اسلام متصدیان امور کشور که قدرت را از راه مغالبه به جنگ آورده باشند (ر.ک. مغالبه)، یعنی به قهر و غلبه مستولی بر امور مردم شده باشند. آنان را به نام طاغوت، امام ظلم، امام کفر، سلطان جائر، سلطان جابر هم خوانده‌اند. منشأ این اصطلاحات قدیمی است و از عهد بنی‌امیه و بنی‌عباس آمده است.
منبع: جواهر ۴/۶۷/۱۳

218- ائمه ثلاثی

در فقه حنفی عبارتند از ابوحنیفه، محمد بن حسن شیبانی که او را علی‌الاطلاق محمد گویند، قاضی ابویوسف. این دو نفر از شاگردان ابوحنیفه‌اند.
نزد امامیه ائمه ثلاثه عبارتند از محمد بن یعقوب کلینی (وفات ۳۲۸ هـ)، محمد بن علی بن بابویه قمی مؤلف من لا یحضره (وفات ۳۸۱ هـ)، محمد بن حسن طوسی (وفات ۴۶۰ هـ).
منبع:  الفوائد المدنیه ۶۲–۶۹

۲۱۷ـ ائمه الحدیث

مؤلفان کتب حدیث مانند اصول کافی، من لا یحضره، استبصار، تهذیب.

۲۹۵۰ـ ب

علامت رمزی است برای هر یک از سه کتاب ذیل:

الف ـ علامت اختصاری کتاب «المهذّب البارع» تألیف احمد بن محمد بن فهد اسدی حلّی (وفات ۸۴۱ هـ).

ب ـ علامت اختصاری تهذیب شیخ طوسی. غالباً «یب» را به کار می‌برند.

ج ـ در کتب حدیث، علامت اختصاری کتاب «قرب الاسناد حمیری» است.

منابع: وافی ۱/15. جواهر ۴/۲/۳۵ و ۶/571–605. ریحانة الادب ۸/۱۴۵

۲۹۵۱ـ بئر

یعنی چاه. در مادة ۱۳۷ ق.م. دربارة حریم آن سخن گفته شده است. در مورد چاه‌های متروکه که حافر و مالک آنها مجهول است (= بئر عادّیه) گفته شده است «البئر جَبار» یعنی اگر کسی در آنها بیفتد و مجروح یا هلاک شود کسی مسئول آن نیست.

منبع: ابن اثیر، نهایه ۱/۸۹

۲۹۵۲ـ بئربدی

(بدی بر وزن بدیع) یعنی چاه‌هایی که در عصر اسلامی حفر شده است و مالک آنها مجهول نیست. حریم آن در مادة ۱۳۷ ق.م. ذکر شده است. در نهایه گفته شده که حریم آن ۲۵ ذراع است. اگر کسی در آن چاه بیفتد مالک چاه مسئول ضرر او است و ضمانات اجراء کیفری هم متوجه او است.

منابع: نهایة ابن اثیر ۱/۱۰۴. مجمع البحرین، لغت بدا

۲۹۵۳ـ بئر عادیه

چاه قدیمی متروک مجهول‌المالک را گویند. سقوط در آنها را کسی مسئول نیست رک. البئر جبار.

منابع: نهایه ابن اثیر ۱/۱۰۴. مجمع البحرین ۵۰–۴2۶.

۲۹۵۴ـ بئر معطلة

 چاه متروکه (سوره 22/45) و مجهول‌المالک (= بئر عادّیة) که جنبة تاریخی داشته است قصر مشید در یکی از مخالیف یمن (= مخلاف بون) است پس این چاه هم باید در آنجا باشد.

منابع: مروج الذهب ۱/6۱۲. احسن التقاسیم ۱۴۵. تفسیر ابوالفتوح ۸/۱۰۳. تفسیر میبدی ۶/3۸۱. تفسیر قرطبی ۱۲/۷۴. تفسیر فخر رازی ۶/۲۴۱. تهذیب اللغة ۲/۱۶۶.

۲۹۵۵ ـ باس

(= باک به فارسی) به معنی رنج و عذاب و کارزار هم به کار رفته است. نیز به معنی ترس، شکنجه، آزار، ترس و هراس آمده است. در اخبار حقوقی در شرع اعم از حرمت است (سوره 12/69).

منابع: جواهر ۴/۱۷۷/۱ و 181/11. مجله یغما ۲۲/501/13

۲۹۵۶ ـ بائه

در لغت جماع است. اصطلاحاً به معنی نکاح است.

منبع: مجمع البحرین ۱۲

۲۹۵۷ ـ بائر

در لغت به معنی هلاک‌شده و هلاک‌شونده و نیست‌شده است. در اصطلاحات حقوقی زمینی است که از نظر ما دارای عناصر ذیل است:

الف ـ بالفعل دارای مالک است و تملک او مسلم است.

ب – درمالکیت خصوصی اشخاص حقوق خصوصی یا عمومی است.

ج – در حال حاضر مشغول به کشت و زرع و آبادی و عمران نیست و معطل افتاده است.

د – مالک برای مدتی مطلق و نامعلوم از عمران و آبادی چشم پوشیده است. ماده 27 ق.م. اراضی بائر و موات را مخلوط کرده است! اگر مالک چنین زمینی از آن اعراض کند بائر بلامالک خواهد شد.

منابع: حقوق اموال ٨٠/119. حقوق ثبت ٤٦/40. دانشنامه حقوقى 2/712/80. ترمينولوژى حقوق، اصطلاحات ٧٩١-812.  دستورالكاتب  316

2958 – بائرات

تاريخ حقوق) ويرانى‏هاى لشكركشى مغول در ايران، موجب شد كه مردم و كشاورزان متوارى و آواره شدند و زمين‏ها را ويران رها كردند، و مغولان آن اراضى بائر متروكه را تصاحب كرده جزو اينجوى خود كردند  (رک. اينجو).

منبع: جامع التواريخ رشيدى 1103-1104-1105-1108

2959 – بائر بلامالك

زمين بائركه مالك ندارد (اصطلاح2956) در فقه آن را «ارض خراب» گویند. قاضی ابویوسف گوید: «اهل حرب هرگاه منقرض شدند واراضى آنان معطل و ويران ماند وكسى دعوى مالكيت آنها را نكرد و در تصرف كسى نبود ماند موات است (= موات بالعرض).

منبع: الخراج 65

3909 – پاپ papas

از آن لغت لاتينى ساخته شده است. لقب رئيس كليسای کاتوليك رم است. عناوين رسمى او عبارت است از: اسقف شهر رم، نايب عيسى مسيح، جانشين قدّيس پطرس حوارى، رياست متعالية كليساى عام جهان، سلطان دولت شهر واتيكان كه قسمتى از شهر رم است.  در زمان جنبش اصلاحات  (رفورم) فرمان سال 1509 م. صادر شد كه در آن، روش انتخاب پاپ آمده است: انتخاب از ميان كاردينال‏ها صورت می‏گیرد؛ هیئت کاردینال‏ها Conclave از ميان خود يكى را به عنوان پاپ اعظم برمی‏گزينند و او بلافاصله نام و لقب جديد انتخاب مى‏كند و براى مردم جهان دعائى به زبان لاتين مى‏خواند. در سال ١٥٠٢ م. کليساى شرقى (= يونان) رسماً از كليساى روم جدا شد و جهان داراى دو كليساى مرجع گرديد.

منابع: يونسكو، تاريخ پيشرفت علمى و فرهنكى بشر، جلد جهارم، بخش اول 498. صبح الاعشی 5/408-472 و جلد 6/173 و جلد 8/41. تاریخ ادیان 230-231-235. راسل، قدرت 52-60. دائره‏المعارف فارسی

3910– پات

(= پاد، پاس) به معنى پاس و پاسبان است. پيشوندى است در برخى از لغات فارسى مانند پادشاه (= نگهبان ملك و مملكت(  و مانند پاذوسبان (= پاتكوسبان. پاتكوستپان) يعنى حاكم ايالتى از ايالت چهارگانه (= كوست. كستك) در عهد ساسانيان، كه به معنى نگهبان ايالات (حاكم ايالت) بوده است. بان هم پسوند مكان است و پاتكوسبان يعنى حاكم‏نشين ايالتى.

منابع: فرهنگ جهانگیری 225. ایران در آستانة یورش تازیان 277. کاروند کسروی 291-394. مجلة هنر و مردم، شمارة 64/5/20

3911– پاتکوس

حاكم كستك. در زمان ساسانيان تمام ايران را به چهار ايالت ( =كستك. كوست. كوس) قسمت كرده بودند و به چهار حاكم سپرده. مقر اين حاكم را پاتكوسبان (= پاذوسپان. پاذوسفان) مى‏خواندند. بعداً خود او را هم پاتكوسبان گفتند. اين واژه پهلوى است.

منابع:  ايران در آستانة يورش تازيان ٢٧٧. قزوينى، يادداشت‏ها 4/9

3912– پاتسى

(= انسای) عنوان سیاسی و دینی پادشاه دولت شهرهای سومری بود. کسی که این عنوان را نداشت او را لوگال Lugal  می‌خواندند. سامیان او را «شرو» Sharru یا «بلBêl» گفته‌اند چنانکه در نام شروگین (= سارگون) دیده می‌شود؛ سارگون اول در سال ۲۷۷۵ ق.م. به سلطنت رسید و به شاهک‌های زیردست خود، عنوان پاتسی را داد و این شاهک‌ها در زمان هخامنشیان ساتراپ خوانده می‌شدند.

منابع: یونسکو، تاریخ پیشرفت علمی و فرهنگی بشر، جلد اول، بخش دوم، قسمت دوم
۵۰۴–۵40-541 و قسمت اول ۱۴۸–۲۴۴–۲۶۶. فرهنگ ایران باستان ۱/۱۱۹، پرنیا، تاریخ ایران ۳۵

۳۹۱۳— پاتوق

(= پاتوغ) توق یعنی علم و درفش. پاتوق یعنی مکانی که علم در آنجا افراشته شده است و حول و اطراف آن به قدری است که صنفی یا رسته‌ای یا اعضاء گروهی یا انجمنی را جای دهد. بعداً «طوق و علم» گفته شد که به ضم حرف اول است، به معنی گردن‌بند نیست. در لشکرگاه‌ها چون علم و بیرق هر گروه را نصب می‌کردند آن گروه گرد علم خود جمع می‌شدند؛ محل تجمّع آنان پاتوق بود. توق ترکی است که با «پا»ی فارسی مرکب شده است. تا این اواخر رسم بود که محلات هر شهر علمی و توقی داشتند که جاهل‌ها و لوطیان متصدی حمل آن علم بودند. در تعزیه‌ها هم توقی به حرکت در می‌آوردند که از نیکل و مفرغ ساخته می‌شد و چند مجسمه کبوتر و طاوس بر آن می‌نهادند.

منابع: فتوت‌نامة سلطانی ۲۸۸–۲۸۹، سرچشمة تصوف در ایران ۱۴۶، نظام ایالات در دورة صفویه ۴۰

۳۹۱۴ – پاداش

(حقوق اداری) پولی است که برای خدمتی یا ابراز لیاقتی داده می‌شود. علی‌الاصول پاداش، متناوب یا مستمر نیست، تابع آیین‌نامة مزایا نمی‌باشد و در حقوق تقاعد، تأثیر ندارد.

۳۹۱۵ – پادشاه

(=پاد+شاه) یعنی نگهبان ملک. رئیس مملکت در رژیم سلطنتی.

منابع: سلوک‌الملوک ۳۴۸. وندیداد ۱۰۲. مجله یغما ۱۹/۶۰/۵. مجله هنر و مردم شماره ۶۴/۵/۲۰. قابوسنامه 51/6. نفائس الفنون ۳/۲۲۵. صبح الاعشی 10/12/12. الهی‌نامه ۱۶

۳۹۱۶ – پادشاه نوروزی

ایرانیان قدیم برای شوخی و تفریح (و شاید بیان ما فی‌الضمیر علیه جبّاران) در ایام نوروز کسی را لباس پادشاهی می‌پوشاندند و مراسمی برای شادمانی به جا می‌آوردند. بعدها این واژه (و اصطلاح میرنوروزی) برای دولتهای بیدوام و زودگذر به کار رفت. حافظ گوید (دیوان ۲۶۵):

سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

۳۹۱۷ – پادگان

(=پاد+گان) پاد یعنی پاس و پاسبان. گان پسوند مکان است یعنی جای؛ پادگان یعنی ساخلو؛ گروهی از سربازان که برای محافظت محلّی در آنجا متوقف باشند و مأمور نگهداری آنجا هستند (رک. نشاستجین).

۳۹۱۸ – پادوسبان

(= پاتکوستپان، پاتوپاسپان، پاذوسبان، فاذوسفان نزد اعراب). این واژه مرکب است از: پات + کوس یا کوست + بان. (رک. واژه شماره 3911). اما پادوسیان را مستند معتبر نیافتم.

منبع: مجله هنر و مردم، شماره 58/18

4109– تأجیل

شرط اجل

شرط اجل (= موعد) در عقود مانند تأجیل در قرض و تأجیل در بیع نسبت به مبیع (= سلم) یا ثمن (= نسیه) و یا هر دو (= کالی به کالی).

منبع: جواهر ۴/۲۸۵/22 و ۲۸۷/23

۴۱۱۰- تأجیل دین حال

یعنی دینی که موعدش فرا رسیده است و یا اصلاً بی‌موعد بوده است آن را موعددار کنند با افزونی یا بی‌افزونی (جواهر ۴/۲۸۶/۱۹–۲۲ و ۲۸۶/25). مهلت قضائی که دادگاه به متعهّد می‌دهد نیز تأجیل دین حالّ است.

منبع: دائره‌المعارف تعهدات ۱/725

۴۱۱۱- تأجیل قرض

یعنی برای بازپرداخت وام، اجلی معین کنند (ماده ۶۵۱ ق.م.). قانون مدنی تأجیل قرض را اگر ضمن عقد لازم دیگر صورت گیرد درست می‌داند.

منبع: دائره‌المعارف تعهدات ۱/725

۴۱۱۲- تأخیر اجراء تعهد

در صورتی که متعهد در اجرای تعهدش تأخیر ورزد متعهدله می‌تواند از دادگاه، الزام او را به اجراء تعهد بخواهد (ماده ۳۷۶ ق.م.). اگر اجبار و الزام او به اجراء تعهد میسر نباشد متعهدله، حق فسخ عقد را پیدا می‌کند (ملاک مواد ۲۳۸–۲۳۹–3۷۵–3۹۵ ق.م.).

منبع: دائره‌المعارف تعهدات ۱/۲۲۶

۴۱۱۳- تأخیر بیان

(= تأخیر بیان از وقت حاجت) وقت حاجت یعنی وقت گفتن نه سکوت اختیار کردن. چنانکه سعدی گفته است:

دو چیز طیرة عقل است: دم فرو بستن

بوقت گفتن و گفتن بوقت خاموشی

سکوت در وقت گفتار عقلا ناپسند است پس باید سکوت مقنن را در مقام بیان مطلب معین، حمل بر معنی کرد و در تفسیر قانون، آن معنی قابل استخراج است. قاعده (لاینسب لساکت قول) در اینجا رعایت نمی‌شود.

منابع: ترمینولوژی حقوق. نفائس الفنون ۱/۴۳۷

۴۱۱۴ – تاخیر تسلیم

(= تاخیر اجراء تعهد در عقود) مقصود تسلیم متعهدبه است به متعهدله، خواه تاخیر در تمام متعهدبه باشد یا در بعض آن. شرح بیشتر در واژه ۴۱۱۲ آورده شده است.

منابع: حدائق ۴/۱۰۳–۱۰۹-۱۲۷–۲۰۳. وافی ۳/۷۲–۷۶. حاشیه طباطبائی بر مکاسب ۳۱۲–۳۱۶–۳۱۷–۳۲۲. سوآل و جواب طباطبائی ۱۵۱. جامع الشتات ۴۴۸–۵۲۴. عوائد الایام نراقی ۴۴. میرفتاح، عناوین ۲۵6–۲۵۸ تا ۲۶۰. مکاسب ۲۸۲–۲۸۴. غنائم الایام 737–738. منیه الطالب ۲/۱۳۰–۱۳۱–۱۳۲، بجنوردی، القواعد الفقهیه ۳/۲۶۷ تا ۲۶۹. دائره‌المعارف تعهدات ۱/۹۶۸

۴۱۱۵ – تاخیر در احقاق حق

(آیین دادرسی) پس از مراجعه اصحاب دعوی به دادگاه و رعایت نوبت دادرسی، قاضی باید در اسرع اوقات ممکن رای بدهد. تاخیر در صدور حکم شرعاً گناه است مگر اینکه زیانی به کسی وارد نگردد.

منبع: ملحقات عروه، قضاء، ص 3

۴۱۱۶ – تاخیر دعوی

یعنی مدعی به طور مستقیم یا غیرمستقیم، مانع ادامه رسیدگی به دعوی گردد. مثلاً از دادگاه بخواهد که موقتا دست از رسیدگی دست بردارد، یا دادگاه ارجاع امر به کارشناس کند و مدعی که باید اجرت کارشناس را بدهد از دادن آن خودداری کند.

منبع: دائره‌المعارف علوم اسلامی ۴۳۹

۴۱۱۷ – تادیب

در موارد ذیل به کار رفته است:

۱) در کیفر بزه به ویژه در کیفرهای تعزیری (ر.ک. تعزیر).

۲) در غیر کیفر بزه مانند تادیب اطفال و تادیب معلم.

منابع: ردالمحتار ۴/۱۵ و ۶/۴۳۰. جامع الشتات ۷۸۱–۷۸۲–۷۸۸. تهذیب الفروق ۱/۲۱3، جواهر ۴/۵۰5–۵۰6. سیوطی، الاشباه و النظائر ۳۵۱. جصاص، آیات الاحکام ۳/۴۷۲. سلوک الملوک 2۲۸–۴۴۸. ابن ندیم، فهرست ۳۱۱. کلیات سعدی ۳۱۱. قابوسنامه 134/19

۴۱۱۸ – تادیب صبی

فقه در این مورد به تفصیل بحث کرده است.

منبع: جواهر 6/۵۰۰/3، 539/19

۵۳۸۹- ثابت کردن دعوی

ثابت کردن را به فارسی درست کردن می‌گویند و ثابت شدن را درست شدن (وجه دین ناصر خسرو). اما ثابت کردن دعوی را نظامی راست کردن دعوی گفته است:

وانگه از مرد میزان درخواست

تا کند دعوی سخن را راست

در اصطلاحات حقوقی ارائة دلیل است از طرف مدعی بر صدق ادعاء خود در مرافعات.

منابع: نظامی، هفت پیکر ۱۱۶/۱۲. ناصرخسرو، وجه دین ۲۹–۳2/۸. مجلة یغما ۱۳/132/۱

۵۳۹۰- ثار

یعنی خون. قانون ثار یکی از نظام‌های دیرین عشایری بود که به موجب آن، اقارب قاتل با قاتل، مسئولیت کیفری مشترک داشتند یعنی پس از وقوع قتل، جان و مال قاتل و اقارب وی و قبیلة او در اختیار ورثة مقتول (= اولیاء دم) قرار می‌گرفت. اگر آن قبیله انتساب قاتل را به خود، ساقط می‌کرد در آن صورت فقط خود قاتل مسئول جرم خود بود. اسلام مسئولیت کیفری مشترک را ساقط و ملغی کرد و اصل شخصی بودن مجازات‌ها را برقرار نمود که هم‌اکنون در سراسر جهان معمول است (سوره ۱۷/32). قانون عاقله استثناء بر این اصل است و مدت آن، محدود بوده است.

منابع: شعریه ۱۸–۲۰. الجاهلیة قدیماً و حدیثاً ۱۴–۲۹. شاطبی، الموافقات ۲/۲۲۶. صبح الاعشی 1/435. جواهر ۶/۶۲۲–۶3۷. مفتاح الکرامة ۱/۳۵۴. مغنی المحتاج 4/53

۵۳۹۱- ثالث

در معانی ذیل به کار رفته است:

۱) نسبت به عقود و قراردادها و او غیر از متعاقدین و غیر از قائم‌مقام قانونی آنان است (مادة ۲۳۱–4۴۸ ق.م.).

۲) نسبت به امور طرفینی (به غیر از عقود) مانند تعهدات ناشی از ضمانات و مسئولیت مدنی و نیز دعاوی. اصطلاحات جلب ثالث، مجلوب ثالث، شخص ثالث در این زمینه به کار رفته است (ماده ۵۸۲ ق.آ.د.م.). رک. ثالث در برات، تعهد به نفع ثالث درست است (مادة ۱۹۶–۷۶۸–۷۶۹ ق.م.) ولی تعهّد به ضرر ثالث مشمول مقررات فضولی است (حقوق تعهدات).

در باب اجرائیات، بازداشت مال متعهد و یا محکوم‌علیه که نزد ثالث دارد مجاز است در این صورت متعهد یا محکوم‌علیه، در رابطه با مال بازداشت‌شده، باید به ثالث رسید بدهد وگرنه متصدی اجرا رسید خواهد داد (دانشنامة حقوقی). ابلاغ اوراق قضائی در حدود قانون به ثالث هم می‌شود (دانشنامة حقوقی). در موارد خاص، اجراء احکام علیه ثالث، صورت می‌گیرد (دانشنامة حقوقی).

در باب اسناد رسمی معاملات، آن اسناد نسبت به ثالث معتبر هستند (ماده ۷۲ قانون ثبت. مادة ۱۲۹۰–۱۳۰۵ ق.م.) اما اسناد معاملات املاک ثبت‌نشده، نسبت به ثالث اعتبار ندارند (مادة ۸۸ قانون ثبت).

منابع: ترمینولوژی حقوق. دانشنامة حقوقی ۱/۵۳۱–۳۴ و ۸۶/۱۲۹–۱۳۱-132 و 239/145. حقوق تعهدات ۱/۹۰/126–۱۲۷. سوآل و جواب طباطبائی ۲۲۱. مفتاح الکرامة ۴/۶۰۹. مسالک ۱/۲۸۵. عروة ۸۴۶، کشّاف القناع 3/204. شرح فتح‌القدیر ۵/۱۲۶

۵۳۹۲- ثالث برات

آنکه نه برات‌کش است و نه برات‌گیر (مواد ۲۳۹–۲۴۰ ق.ت.). ثالث برات دو صورت دارد:

اول – ثالث منصوب که در برات، برای دادن وجه برات، به جای محال‌علیه ناکل، معین می‌شود. نصب او مانع اعمال مادة ۲۳۷ ق.ت. است. ثالث مذکور را می‌توان پس از نکول محال‌علیه، نصب کرد. در این صورت، حامل برات می‌تواند دخالت این ثالث را رد کند، و در اجرای مادة ۲۳۷ ق.ت. به کشندة برات رجوع نماید

دوم – ثالث غیرمنصوب که در مواد ۲۳۹–۲۴۰ ق.ت. آمده است؛ او ثالثی است که نه حین صدور برات و نه پس از نکول محال‌علیه، منصوب گردد و نامزد پرداختن وجه برات شود. این ثالث اگر برات را پس از نکول قبول کند به دستور مادة ۲۴۰ ق.ت. قبول وی مانع اجرای مادة ۲۳۷ ق.ت. نیست. پس حکم این ثالث مانند حکم ثالث منصوب، پس از نکول محال‌علیه برات است.

منابع: دائره‌المعارف تعهدات ۱/۴۴۳/ شمارة ۵۵ تا ۵۷. وافی ۱/۱۷۰

۵۳۹۳- ثبت Enregistrement

سواد برداشتن، نسخه کردن، یادداشت کردن (رسمی و غیررسمی). این مراتب اساسی در سورة ۱۳/۳۹ دارد.

منابع: ترمینولوژی حقوق. مجلة یادگار جلد ۵، شماره ۶–۷، ص ۳۴

۵۳۹۵ – ثبت آپارتمان

ساختمان‌های دارای آپارتمان در قرن حاضر در کشور رو به افزایش است؛ آپارتمان‌ها مالکان خاص دارند و قانون برای اینکه مالک هر آپارتمان معلوم باشد ثبت آپارتمان‌ها را تجویز کرده است.

منبع: دانشنامة حقوقی ۲/۷۳۶/۱۱۵

۵۳۹۶ – ثبت ابطال سند

یعنی پس از صدور حکم قطعی دادگاه بر بطلان سندی، ادارات ثبت و دفاتر اسناد رسمی، مفاد حکم را در دفاتر مربوطه وارد کنند.

منبع: دانشنامه حقوقی ۲/۵۲۴/۱

۵۳۹۷ – ثبت اجباری

یعنی صاحبان املاک قانوناً ملزم‌اند که ملک‌های خود را با رعایت قوانین ثبت املاک به ثبت برسانند تا باب تغلب (= ستدن املاک به زور یا صحنه‌سازی) و دعوای پوچ بسته شود. ثبت اجباری املاک از اعظم نعم الهی بود که در قانون مصوب سال ۱۳۱۰ هـ.ش. در ایران به پیروی از تمدن اروپایی برقرار گردید. در برابر ثبت عادی به کار رفته است (رک. ثبت عادی).

منبع: حقوق ثبت، جلد اول، ص ۶/۳–۴–۵

۵۳۹۸ – ثبت اجباری سند

اصل این است که ثبت سندها اختیاری است مگر در موارد ذیل:

۱) در عقود راجع به اعیان یا منافع املاکی که آن املاک، پیش از عقد، در دفتر املاک ثبت شده باشد.

۲) در عقود راجع به حقوقی که پیش از عقد، در دفتر املاک ثبت شده باشد (ماده ۴۶ ق.ت.).

۳) در مورد ماده ۴۷ قانون ثبت.

منابع: دانشنامه حقوقی ۲/۶۴۳/72 ببعد و 647/81-82. الواح بابلی ۱۰۱. جامع التواریخ رشیدی 1005-۱۰۰۷–۱۰۱۸. دانشنامه حقوقی ۱/۷۸/106

5499 – جائر

یعنی ستمگر. در اصطلاحات اسلامی کسی را گویند که به یاری سپاه و اعوان انصارش قدرت عمومی را در قلمروی گسترده قبضه کند. مولف جواهر الکلام این واژه را به نقل از استادش چنین تعریف کرده است:

«المتغلب بجنوده و اتباعه. ذاطبل1 او جمعه او عید اولاً، فرعاً2 او اصیلاً، مومناً3 او مخالفاً، مستقلاً او لا».

پس ضرورت ندارد که پنج نوبت از کاخ او زنند یا نصب ائمه جمعه و جماعت کند، یا خلیفه باشد بلکه ممکن است منصوب خلیفه باشد مانند سلاطین دیلم و غزنوی و سامانیان و ترکان غز که فروع خلافت بنی‌عباس بودند؛ برخی شیعه بودند و برخی نه؛ فرق نمی‌کند که خود را مستحق آن مقام که تصدی می‌کند بداند یا چنان اعتقاد نداشته باشد. صاحب جواهر اضافه بر سخن استاد کرده و می‌گوید: باید قلمرو حکومت او وسیع باشد و استقلال داشته باشد یعنی عمال حکومت دیگر در قلمرو او دخالت نداشته باشند.

این سخنان تا حد زیادی مطلب را روشن کرده است ولی خالی از خدشه نیست زیرا تعریف استاد وی ماهیت «جور» را که پدیده‌ای سیاسی است اختصاص به حال حدوث داده است و حال آنکه اختصاص به آن ندارد یعنی ممکن است کسی در حال حدوث حکومت خود متغلب نباشد ولی در حال بقاء و ادامه چنان حکومت، متغلب باشد مانند حکومت هیتلر و موسولینی که از راه دموکراسی به حکومت رسیدند ولی بعداً دست به مغالبه زدند یعنی پشت به آراء عمومی مردم در امر انتخابات عمومی

کردند و این در تاریخ سیاسی اروپا مسلم است. پس حکومت آنان حدوثاً مبنی بر تغلب نبود ولی بقائاً مبنی بر تغلب نبود. از نظر ما عناصر حکومت جور (حکومت جائر یا ظالم) از قرار ذیل است:

اول ـ سرزمین نسبتاً گسترده

دوم ـ وجود حکومت بر آن سرزمین

سوم ـ مغالبه (= تغلب) از طرف حاکم آن سرزمین حدوثاً یا بقائاً. به یاد سخن عمروعاص سیاستمدار زیرک صدر اسلام افتادم در زمانی که موج شورش بلاد اسلامی عصر عثمان را در مصر و عراق و حجاز فرا گرفته بود و مردم از مظالم عمال اموی او می‌نالیدند، عبارت کوتاهی به عثمان گفت که درس سیاسی بزرگی در آن است؛ آن عبارت این است: اعدل او اعتزل!

یا به عدالت رفتار با مردم کن و یا استعفا بده! به عدالت عمل نکردن و دو دستی به حکومت چسبیدن و استعفا ندادن، مغالبه نیست؟

به هر حال در جواهرالکلام آمده است که جهاد به دستور جائر روا نیست. آنان که در رکاب محمود غزنوی به هند می‌رفتند و اعتراض به عمل او نمی‌کردند شریک جور او بوده‌اند چنانکه از اعتراض قاضی بوالحسن بولانی پیدا است. حکومت جائر حکومت جور است و ضد آن، حکومت عدل (= حکومت حقه) است. عمر آدمی وفا به تحقیق نمی‌کند چنانکه از مقایسه شرح این واژه با ترمینولوژی پیدا است.

منابع: جواهرالکلام جلد 3/536/36، جلد 4/37/5، ترمینولوژی حقوق، واژه ۱۴۹۶. وافی، جلد اول ۵۶.

۱) نقاره سلطنتی

۲) حکومت سلاطین مستقل عصر عباسی

۳) حکومت دیالمه

5500 – جائز

به فارسی «روا» است. غیرجائز را ناروا گویند. چنانکه حافظ گوید:

فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم

وانچه گویند روا نیست، نگوییم روا است

از نظر حقوقی در حقوق مدنی عناصر آن بنظر ما چنین است:

الف ـ یک عمل حقوقی به صورت عقد یا ایقاع

ب ـ آن عمل، معروض حق رجوع یا حق خیار نبوده باشد. معروض آنها از عقود یا ایقاعات لازم است.
ج ـ به قصد ایقاع‌کننده و یا قصد عاقد، قابل انحلال باشد مانند عقد عاریه و

ودیعه و مانند اعراض تا زمانی که دیگری آن را حیازت و تملک نکرده باشد. گاه لغت جائز را در عقود متزلزل به کار می‌برند که شامل موارد حق خیار و حق رجوع هم می‌شود ولی به همراه قرینه است.

منابع: جواهر 4/103/27. ترمینولوژی حقوق، کلیات ابی‌البقاء ۹

5499 – جائر

تملیک بلاعوض مالی است به کسی در مقابل کاری که کرده است به منظور تشویق و یا جبران زحمت او. در فقه در باب جوائز سلاطین جائر بحث مشروح هست (جواهر). بنا به نوشته یاقوت در معجم‌البلدان در زمان حجاج این واژه را سردار سپاه عرب در حمله به کرمان به کار برد (معجم‌البلدان – مجله یغما) ولی در یادداشت‌های من فیش دیگری از صبح الاعشی دیدم که در زمان عثمان اولین بار این واژه در حمله به کرمان به کار رفت. عجیب آنکه واقعه حمله به کرمان را یاقوت و قلقشندی با اختلافات قابل ملاحظه ضبط کرده‌اند که پیدا است مآخذشان تفاوت داشته است و اعتباری به هیچکدام نیست. ازهری در تهذیب‌اللغه وجه تسمیه پاداش (= بَرَم) را به نقل از اساتید زبان عرب طور دیگر نوشته و به منابع یاقوت و قلقشندی قطعاً دسترسی داشته است ولی آنها را پوچ و بی‌اعتبار می‌دانست و او ثقه و استاد فن است. مرحوم قزوینی در یادداشت‌ها فقط معجم‌البلدان را دیده است نه صبح الاعشی و نه تهذیب‌اللغه ازهری را.

منابع: تهذیب‌اللغه ۱۱/۱۴۹. صبح الاعشی ۱/۴۳۱/1. ترجمه مفاتیح العلوم ۲۵. معجم‌البلدان: لغت کرمان. یادداشت‌های قزوینی ۲/۱۳۵. فرهنگ ایران زمین ۱۱/۵۲. مجله یغما ۱۳/۵۵. ترمینولوژی حقوق. جواهر ۴/33/5. ابن نجیم، الاشباه و النظائر ۱۱۲–۱۴۶. شعائر الاسلام ۲۷۴. الغنی ۶/۴۸۹. نایینی، منیه الطالب ۱/۲۱. مکاسب ۶۷

5502 – جائزه جنگی

جائزه‌ای که فرمانده سپاه به افراد (نظامی یا غیرنظامی) برای پیشبرد اهداف جنگی می‌دهد. این از مصادیق جعاله مدنی است و نافذ است شرعاً و عرفاً چنانکه حکایت معجم‌البلدان و صبح الاعشی در واژه قبل، در همین زمینه بوده است.

منبع: جواهر ۳/۵۵۵/۲۹

۵۵۰۳ – جائزه سلطنتی

جائزه‌ای بود که سلطان وقت به پاره‌ای از کتاب‌های سال می‌داد. به جهت حکومت روابط بر ضوابط، تاثیری در پیش برد تحقیقات نداشت.

منبع: مجله یغما، جلد ۲۸، ص ۱۸۲

۵۵۰۴ – جائفه

(حقوق جزای اسلامی) نام جرحی است که وارد جوف (درون) بدن مجنی‌علیه شده باشد، یعنی جراحت عمیق باشد نه سطحی. رویاروی قاشره به کار می‌رود که به جراحات سطحی (قشری) گفته شده است. جائفه اقسام دارد مانند دامیه، باضعه، موضحه، سحاق.

منابع: مفتاح الکرام ۱۰/۴۸۸. جواهر 6/684/20 و 687/18. جامع الشتات ۷۷۱. نهایه ابن اثیر ۱/۳۱۷؛ مجمع البحرین ۱۴۶–۳۴۱

۵۵۰۵ – جابی الضرائب

یعنی مالیه‌چی، مامور وصول مالیاتها و ضریبه‌ها، محصل مالیاتی، تحصیلدار مالیاتی.

منبع: الخراج، تالیف دکتر محمد ضیاءالدین، ص ۵۴/۱۰

۵۵۰۶ – جاخات

(تاریخ حقوق اداری) نام لباس‌هایی بود که به رسم خلعت و تشریف به امراء عسکر داده می‌شد. از نوع خلعت‌های درجه دوم: بر پاره‌ای از آنها القاب سلطان نوشته بود؛ پاره‌ای تصاویر وحوش و پرندگان کوچک را داشت. قلقشندی باب تفعیل (مجوّخ) را ذکر کرده است، اما معاجم و کتب لغت که من دارم هیچیک آن را ضبط نکرده‌اند و جاخات (در اجوف واوی و یایی) دیده نشده است. معلوم شد آقایان از نسخه هم رونویس می‌کنند و زحمت استقراء جدید به خود نمی‌دهند.

منبع: صبح الاعشی 4/53/4

۵۵۰۷ – جادو

(فقه) به تازی سحر است. در شرع گناهی است نزدیک کفر. تعلیم و تعلم آن ممنوع و حرام است. در اوستا هم از گناهان بزرگ شمرده شده است. جادو به زبان اوستا «یاتو» و به زبان پهلوی «یاتوک» است. پری هم معادل جادو است. از احکام نجوم هم استفاده جادوگرانه می‌کردند. در قدیم پزشکی و داروسازی با جادوگری آمیخته بود چنانکه دو لغت (ازو – ایازو) را برای پزشک و جادوگر و کاتب به کار می‌بردند. در مصر قدیم هم پزشک و جادوگر هویت واحد داشتند و سحر و تجویز دارو در علاج بیماران دوشادوش به کار می‌رفت. عصر ظهور موسی تا سلیمان (۱۴۰۰ تا ۹۰۰ ق.م.) اوج رواج جادوگری بود و این از دستاوردهای تاریخ علم است. قرآن کریم هم (سوره ۲/۱۰۲–۱۰۳) از رواج جادو در عصر سلیمان یاد می‌کند (یونسکو 658 تا 661). خسرو پرویز در دربار خود سیصد و شصت منجم و کاهن و ساحر داشت. مجوس (= مگوش در فرس قدیم) چنان در جادو شهره بودند که در زبان یونانیMagie  (شکل یونانی مگوش و مغ) به معنی سحر است وMagicien  ساحر است. در قدیم لغت جادو به معنی همه علوم بود و جادوگر جامع معقول و منقول به شمار می‌رفت. بیهوده نیست که در تعریف سحر در فقه چنان اختلاف هست که یافتن تعریف قابل اطمینان به غایت دشوار است.

منابع: جواهر 4/15، 6/499-545. یونسکو، تاریخ پیشرفت علمی و فرهنگی بشر، جلد اول، بخش دوم، قسمت اول ۴۱۵، قسمت دوم 6۵۸ تا ۶۶۱-667-671-672، جلد دوم، بخش اول، قسمت اول ۲۵۳ تا ۲۵۵ و 264 تا 266، جلد چهارم، بخش اول ۲۱3. عصر اوستا، ۱/۹۸–۹۹ و 2/42-43. یشت‏ها 1/13، تاریخ علم، دیباچه ۸. جهانهای گمشده ۱۷۶. تاریخ ادیان ۷۵–۱۴۸–۲۸۰. الفرقان فی اللغه ۲۵۱–۲۵۲. ابن ندیم، فهرست ۳۸9–۵4۸. المعتزله ۱۵. قرافی، الفروق ۴/۱۳۷. الزواجر عن اقتراف الکبائر 2/99. وافی ۱/۲۳–۱۵۵ و جلد 3/15-30

۵۵۰۸ – جادسه

(مدنی) زمینی که مالک در آن نکاشته و عمران و آبادی نکرده باشد (= بائر).

منبع: مجمع البحرین ۲۷۸/2

۵۸۰۴ – چاپار

پست، پیک، قاصد. به چاپاری آمده بود یعنی به عنوان پیک آمده بود. چاپارخانه پستخانه را گویند.
منبع: فرهنگ ایران زمین 13/247-251

۵۸۰۵ – چارسوی قصاص

چارسو مخفف چهارسوق است که محل تقاطع چهار بازار است. از سخن سعدی معلوم است که در قدیم اجراء حدود و قصاص در آن محل می‌کردند (کلیات سعدی 275/17):

یکی گفتنش از چارسوی قصاص

چه کردی که آمد به جانت خلاص؟

تعجب می‌کنید که در لغت‌نامه و فرهنگ معین ضبط نشده است. این نتیجه فیش کردن سریع و یا یادداشت برداری احداث است.

۵۸۰۶ – چارک

الف ـ واحد طول (= وجب)، یک چهارم ذرع یا چهار گره.

ب ـ واحد وزن (یک چهارم من یا ده سیر).

منبع: فرهنگ ایران زمین ۱۲/۱۵۲ و ۱۳/۲۱۶

۵۸۰۷ – چاره‌جو

کارگشا در فروش کالای دیگران و اخذ درصدی از بهره. فردوسی گوید (شاهنامه)

بدو گفت هستم یکی چار‌ه جوی

همی نان فراز آرم از چند روی

بهایی ز جامه ز پیرایه‏ها

فروشم ز مردم بود مایه‌ها

کنون مرد بازاری و چار‌ه جوی

ز کلبه سوی خانه دارند روی

در فرهنگ معین این معنی را متعرض نشده است و نیز در لغت‌نامه.

۵۸۰۸ – چاشنی‌گیر

(= چاشنگیر = پذشخور) رک. جاشنگیر. در عالم آرای عباسی (ص 79- 270- 273) و در تاریخ اکراد (2/214) آمده است. تا زمان صفویه این سمت دولتی برقرار بود. نظامی گوید:

که‌ای جامگی خوار تدبیر من

ز جام سخن چاشنی گیر من

بدست چاشنی‌گیری چو مهتاب

فرستادش ز شربت‏های جلاب

منابع: شاهنامه 51/2. خسرو و شیرین نظامی 304/11. دیوان عراقی ۷۱. دیوان خاقانی ۷۰

۵۸۰۹ – چاشنی‌گیر باشی

آنکه در دربارها ریاست گروه چاشنی‌گیران را بر عهده داشت.

منبع: فلسفه فرهنگ و هنر 400/1

۵۸۱۰ – چاکر

اعراب شاکر گویند. معجم الوسیط آن را معرب جاکر می‌داند. مینو‌رسکی به قطع آن را ترکی شمرده است (به چه دلیل؟) در فرهنگ معین در برابر علامت اختصاری ترکی علامت استفهام نهاده است. باری چاکر یعنی خادم و اجیر. منابع ذیل حکایت از قدمت استعمال آن در زبان فارسی دارد و ترکی بودن آن را بعید می‌نماید:

منابع: شاهنامه 387/40. دیوان ارزقی 6/9-10 و 24/17. داستان‌های بیدپای 48/6 و 79/6 و 83/18. تاریخ بیهقی 1/64/15 و 184/6. دیوان سنائی ۲۴۱. حدیقه‌الحقیقه 646/10. دیوان جمال عبدالرازق 83/9. فرهنگ ایران زمین 4/49. دیوان معزی 158/15. دیوان سلمان ساوجی ۲۴۸. یادداشت‌های قزوینی 10/296. فرهنگ واژه‌های فارسی در زبان عربی ۳۹۱

۵۸۱۱ – چالش  challenge

به معنی نزاع، نبرد، ستیز. مولوی گوید:

ظاهرس با باطنش در چالشند

لاجرم زین صبر نصرت می‌کشند

برخلاف ابناء عصر من آن را ترکی نمی‌دانم فارسی است به قرینه وجود آن در زبان انگلیسی به همین معنی و آن زبان هم مانند فارسی شاخه‌ای از السنه هند و اروپایی است. چالیش هم چالش است. چالشگر اسم فاعل است.

منابع: جمال عبدالرازق 153/6. مثنوی 62/4 و 349/6 و 362/4 و 418/13. شرفنامه 110/13 و 117/12. کلیات سعدی 332/8 ۸/۳۲۲؛ مجله یغما ۵/۱۶۱/۱۲؛ صبح الاعشی ۴/۸.

۵۸۱۲ ـ چانه زدن

در باب معاملات، معوض اصرار مشتری بر فرودآوردن میزان ثمن در عرضه و تقاضای آزاد و توازن مبادلات (رک. ثمن جاری، بیع چانه‌ای).

منبع: قزوینی، یادداشت‌ها 8/289

۵۸۱۳ ـ چاو

(لغت چینی) نام پول کاغذی بود که نخست در قرن نهم میلادی در چین رواج یافت. پس مغولان اقتباس کردند؛ در زمان گیخاتو (سال ۶۹۳ هـ) در تبریز رواج داده شد ولی با مقاومت مردم برافتاد. چاو چینی کاغذی بود که تمغا (= مهر شاه) بر آن نقش کرده بودند و به جای درم و دینار استعمال می‌شد؛ نقد آن بالش بود که در خزانه نگاهداری می‌شد. اسکناس فرانسه که در زمان انقلاب کبیر فرانسه رواج داده شد وضعی شبیه اسکناس گیخاتو را یافت. چاو گیخاتو را هرکس برنمی‌داشت کیفر می‌دید و اغلب مردم برای خلاصی از آن، جلای وطن کردند. اما لغت چاپ از چهاپ هندی است.

منابع: مجله یادگار، سال ۵، شماره ۱-۲، ص 68-71-72-77. فرهنگ اصطلاحات دیوانی دوران مغول ۶۵-۱۱۵. براون، از سعدی تا جامی 39. اشپولر، تاریخ مغول در ایران 93. تاریخ ایران، ترجمه کشاورز ۳۵۷. مجله کاوه، سال ۱۳3۹ هـ، شماره 5 ص ۱۰. هرمزدنامه ۲3۸.

5844 – حائض

(مدنی – فقه) حیض خونی است سیاه یا سرخ مایل به سیاهی، و گرم که به گرمی و سوزش از جانب چپ به در آید؛ چنین است خونی که در ایام عادت زن بیرون آید (حقوق خانواده). حائض زنی است در حالت حیض. قانون مدنی به جای اصطلاح حیض که شایع است عبارت «عادت زنانگی» را نهاده است که شامل همه اقسام حائض نمی‌باشد! وانگهی به جای یک کلمه دو کلمه نهادن که بالاخره یکی از آن دو کلمه هم عربی است چه سود دارد؟ علاوه بر این وقتی که در ماده ۱۱۴۰ ق.م. اصطلاح نفاس را ابقاء کردند حیض را چرا ابقاء نکردند. مضافاً بر اینها ترجمه اصطلاحات جاافتاده و شایع کار نادرستی است به همین جهت مترجمان به زحمت افتاده گاه ترجمه فارسی را کنار اصطلاح تازی می‌گذارند و می‌گویند: صلح و سازش، ضرر و زیان، عقود و قراردادها!

به هر حال حائض سه قسم است:

۱) مبتدئه

۲) مضطربه

۳) معتاده یا ذات‌العاده که این هم سه قسم است:

۱) معتاده وقتیّه

۲) معتاده عددیه

۳) معتاده وقتیّه عددیه (حقوق خانواده).

بر زوج وطی زوجه حائض در شرمگاه حرام است و باید کفاره بدهد. طلاق او در حال حیض صحیح نیست اما می‌تواند در حال حیض او به ثالث وکالت بدهد که پس از فراهم آمدن شرط طلاق صحیح، او را مطلقه کند.

منابع: حقوق خانواده ۲۷3–۲۷۴. جواهر ۱/۲۳۱/۳۵–۳۷ تا ۲۳۳/27 و 234/24. مناهج 318. ملحقات عروه ۱۲۷

5845 – حائل

در برابر حامل به کار می‌رود یعنی زوجه کسی که باردار نباشد.

منبع: حقوق خانواده ۲۷3

5846 – حابس

در عقد حبس، حبس‌کننده مال را حابس نامیده‌اند. ماده ۴۷ ق.م.

منابع: جواهر ۴/6۲۵/۲۲. ترمینولوژی حقوق

5847 – حاج

(= حج‌کننده) کسی که به زیارت کعبه با رعایت شرع شده باشد. این واژه در سخن سعدی و مولوی آمده است. حاج سه قسم است:

۱) حاج متمتع

۲) حاج مفرد

۳) حاج قارن

واژه مذکور در برابر معتمر (= عمره‌گزار) استعمال می‌شود.

منابع: فرهنگنامه حج. قزوینی، یادداشت‌ها ۴/۱۳۱

5848 – حاجب

(= سالاربار) رئیس تشریفات دربار. او اوقات ورود و خروج ارباب و رجوع را به حضور سلطان معین می‌کرد. در اسلام از زمان معاویه مقرر گردید. در حکومت اتراک امراء بزرگ به سمت حاجبی نصب می‌شدند. او را پرده‌دار، امیربار، امیرباربیگ هم خوانده‌اند. اعراب پرده‌دار را معرّب کرده‌اند و برده‌دار (به فتح اول و ثالث) گفته‌اند:

چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را

کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

شغل حاجب را حجابت می‌گفتند و گاه پروانگی می‌خواندند چنانکه معین‌الدین پروانه حاجب قلج ارسلان چهارم (سلطنت ۶۵۸ تا ۶۶۴ هـ.) و معاصر مولوی بود.

در اصطلاحات حقوق مدنی حاجب نوعی از موانع ارث است و ممنوع را محجوب گویند. حجب حالت وارثی است که به جهت بودن وارث دیگر (= حاجب) ارث را تمام یا بهری نبرد (ماده ۸۸۶ ق.م.).

منابع: صبح الاعشی ۵/۴۴۹–۴۵۰، ۴۶۸. جامع التواریخ ۸۱۳. قزوینی، یادداشت‌ها 3/150.  شاهنامه ۴۲–۳۸۷. قاآنی 104/4. معجم الحضاره ۸۲. دائره‏المعارف علوم اسلامی ۵۲۵. تهذیب اللغة ۴/۱۶۱. ادب القاضی 1/199/204. الشرح الصغیر 4/201

۵۸۴۹ – حاجب بزرگ

او ریاست عالیه غلامان سرایی (دربار) را داشت و به این اعتبار، حاجب بزرگ خوانده می‌شد زیرا آن غلامان (خدمه) هم در شغل حاجب بزرگ، اعوان او بودند و به کار حاجبی اشتغال داشتند زیر نظر حاجب بزرگ. سنائی در کارنامه بلخ گوید:

خاصه حاجب بزرگ جودپذیر

سوی شه بنده سوی خلق امیر

در معنی ضبط نشده است؛ در لغت‌نامه نتوانسته است تعریف بدهد و فقط به ذکر منابع بسنده کرده است.
منابع: فرهنگ ایران‌زمین ۳/3۱۴–3۱۵. لغت‌نامه دهخدا.

۵۸۵۰ – حاجب و محجوب

(مدنی) در ماده ۸۸۶ ق.م. مانع ارث حاجب است، و ممنوع از ارث محجوب است.
منبع: ارث ۱/۱۴۴

۵۸۵۱ – حاجت

به فارسی نیاز است. در باب اصل تسلیط، حاجت محدد سلطه مالکانه است آن هم نباید بیش از متعارف باشد (ماده ۱۳۲ ق.م.).

منبع: حقوق اموال، شماره ۴۳۹ تا ۴۴۲

۵۸۵۲ – حاجت عمومی

آنچه که طرف حاجت ملت و یا اکثر افراد ملت باشد حاجت عمومی است مانند تاسیس بانک‌ها و اشتغال به بانکداری و مانند وام دادن دولت‌ها به شرکت‌های ساختمانی که مسکن برای مردم می‌سازند و مانند تاسیس دانشگاه‌ها و مانند تاسیس فدراسیون‌های ورزشی برای جوانان و مانند درخت‌کاری و تاسیس جنگل به طور مصنوعی و غیره.

آیا حاجت عمومی مشرع است؟ این سوآل را در فقه طرح کرده‌اند: نظر صاحب جواهر این است که اگر برآورده نکردن حاجت عمومی، مستلزم حرج نباشد مشرع نیست. او در واقع تشریع احکام ثانوی را به این صورت عرضه کرده است. آنان که این مطلب را از مصادیق قاعده اضطرار دانسته‌اند نیز همان مطلب را خواسته‌اند بگویند. به نظر، حاجت عمومی از نظر مصادیق اعم از قاعده اضطرار است؛ تشریع بیع الوفاء و عقد مضاربه، با این نظر وفق می‌دهد. معیار مقررات شرع ای بسا که صیانت مصالح عامه است (رک. عسر و حرج، حکم ثانوی، عقده خوف، واجبات نظامی).

منابع: جواهر ۴/۳۱۶/۱ و ۵/5۵۰/19 و ۶/6۲۹/۳۵. مکتب‌های حقوقی، ص ۱۳۰. سیوطی، الاشباه و النظائر ۶۹- ۷۷- ۷۹. قواعد شهید اول ۵۶–۱۲۸. ابن نجیم، الاشباه و النظائر ۹۱. ابن عابدین، رسائل ۲/۱۲۰. عقد ضمان، شماره ۱۷۵–۱۷۷

۵۸۵۳ – حاجیات

هر تصرف که آدمی برای توسعه و گشایش امور خود و رفع حرج از خویش به آن محتاج باشد از حاجیات است، مانند شکاری که برای معاش نباشد.

منبع: ترمینولوژی حقوق

6528 – خ

(فقه) رمزی است برای تعبیر از شیخ الطائفه رضوان الله علیه.

منبع: جواهر 4/205/8 و 293/24

6529 – خائنه

به معنی خیانت است. از مصادر است که به صیغه فاعل آمده است مانند عافیه.

منبع: نهایه ابن اثیر ۲/۸۹

6530 – خادم

(آیین دادرسی مدنی) یعنی نوکر و کلفت و باغبان و منشی و مباشر و متصدی امور کسی و مانند اینها. اما ماموران دولت را خدمه دولت (به اضافه به دولت) گویند نه علی‌الاطلاق، پس خادم آن است که به فرمان مخدوم عمل کند با اخذ اجرت.

منابع: ترمینولوژی حقوق، مسالک 1/88/24

6531 – خاذل

(تاریخ حقوق سیاسی اسلام) در لغت ترک اغاثه و نصرت و یاری است. آنکه با خلیفه بیعت کند تعهد دارد به وقت طلب او را نصرت دهد (سوره 8/72). اگر ترک تعهد کند در راه خذلان او گام زده است. معاویه علی (ع) را متهم می‌کرد که تو عثمان را که مدد می‌خواست یاری ندادی! اما سخن عمروعاص در تاریخ ضبط است که به عثمان گفت: عدل او اعتزال! چگونه علی (ع) می‌توانست کسی را یاری دهد که عمروعاص به او این سخن را گفته است؟ سعدی که عارف به فرهنگ اسلامی است تقابل خاذل و ناصر را در این بیت آورده است:
گر من از چشم همه خلق بیفتم سهل است

تو مینداز که مخذول تو را ناصر نیست

در معین لغت خاذل نیامده است. در لغت‌نامه اصلاً معنی مذکور فوق را متعرض نشده است با اینکه از بیت سعدی استفاده می‌شود کرد.

منابع: نهایه ابن اثیر ۲/۱۶. تهذیب اللغه ۷/۳2۴. فلسفه فرهنگ و هنر 177/19 و 178/5. کلیات سعدی ۴۵۴/3. عقاد، موسوعه ۳/۶۳۳-۶۳۴. تاریخ الامم الاسلامیه ۳۸۳-415-419. جمهره رسائل العرب 1/314/-402-415-420-425-434-454

6532 – خارج

(فقه) در دو مورد به کار رفته است:

۱) بینه خارج یعنی بینه کسی که در ملکی منازعه دارد ولی متصرف نیست.

۲) ضد ذوالید است یعنی ضد متصرف در مال.

منابع: ابن نجیم، الاشباه و النظائر ۲۴۷. معین الحکام ۶۱

6533 – خارجی

۱) در اصطلاحات مدنی به اتباع بیگانه گفته می‌شود. اشبه به استعمالات عامیانه است.

۲) در تاریخ حقوق سیاسی اسلام قیام‌کننده مسلحانه علیه خلیفه (عادل یا جائر) است. خوارج هم به لحاظ این معنی به کار رفته است که نخست علیه امام عدل یعنی علی (ع) قیام کردند و بعداً قیام آنان علیه امویان ادامه یافت.

منابع: تفسیر قرطبی 1/273/7. مقامع الفضل ۱۲۳

6534 – خارجیات

(مالیه عمومی) از فرامین سلاطین دانسته می‌شود که از زمره تکالیف مالیاتی بود ولی خصوصیات آن به دست نیامد. در معین و لغت‌نامه هم نیامده است.

منبع: فرهنگ ایران زمین ۱۱/۱۳۴/۱۹

6535 – خارص

(= حزّار) کارشناس است که تخمین او شرعاً حجت است چنانکه در بیع عریه و قباله مصرح است. رک. بیع عریه. قباله.

منابع: دائره‏المعارف علوم اسلامی 554/1-2. نهایه ابن اثیر 2/22. دائره‏المعارف تعهدات 1/554. مفاتیح العلوم ۴۱و رد المحتار 6/427. وافی 3/141. سیوطی، الاشباه و النظائر ۲۴۵. اعلام الموقعین 2/390

3536 – خارصه

(حقوق جزا) جرحی است که پوست بدن مجنی‌علیه را بدرد. دیه خارصه در سر، یک شتر است و در غیر سر و گردن و صورت، نصف شتر. در خارصه قصاص هست. در نهایه ابن اثیر و تهذیب اللغه نیامده است!

منابع: جواهر 6/605/41. جامع الشتات 775-780. مفتاح الکرامه؛ تعلیقات 10/188

3537 – خازن بیت‏المال

(= حافظ بیت‌المال) رک. حافظ بیت‌المال.

6779 – د

۱) علامت اختصاری کتاب سنن ابی داود در احادیث جمهور.

۲) علامت اختصاری کتاب شرح ارشاد اردبیلی در فقه امامیه.

منبع: آقای شانه‌چی، علم الحدیث ۱۸۱

6780 – دائمه

(مدنی) زوجه دائمه است که به عقد نکاح دوام درآمده است. واژه مذکور به همین صورت در فقه بسیار به کار می‌رود. در برابر (متمتع بها) استعمال می‌شود یعنی منقطعه (زن صیغه).

منبع: جواهر الکلام 4/186/2

6781 – داج

(فقه) اتباع حاجّ یعنی خدمه و نوکران و راننده و ساربان و اجیران. این واژه مفرد است ولی به جای جمع به کار می‌رود.
منبع: ابن اثیر، نهایه ۲/۱۰۱

6782 –  داد

(کلیات حقوق) به معنی حق است. فردوسی گوید:

که ویران کنی کاخ آباد من

چنین دادخواهی همی داد من

ازرقی که از جمله افصح فصحای زبان فارسی است، بیت ذیل را در معنی حق، به وضوح گفته است:

هر چند مبغض است و بخیل است و ناکس است

حق است و داده از او است، گریزان نیم ز داد

و کفی به حجه، در همین معنی است لغت انصاف. (صبح الاعشی)

منابع: شاهنامه 59/55 و 436/24. دیوان ازرقی 9/11. صبح الاعشی ۶/۲۰۴/۱۳

6783 – دادجو

(کلیات حقوق) متظلم، شاکی، مستعدی، طالب، عارض. فردوسی گوید (شاهنامه 436/42):

جهانی به درگاه بنهاد روی

هر آنکس که بد در جهان دادجوی

به معنی دادرس هم آمده است که او هم دنبال حق (احقاق حق) می‌گردد. در ویس و رامین آمده است:

چو رامین دادجوی و دادگر شد

جهان از خفتگان آسوده‌تر شد

7984 –  دادخواست

در معانی ذیل استعمال می‌شود:

۱) ظلامه، شرح مختصر دعوی در مقام ارائه به دادگاه که در آن نام متداعیین و خواسته و غالباً با ذکر ادله مدعی همراه است. دادخواست ممکن است کتبی یا شفاهی باشد.

۲) ورقه رسمی که شرح ظلامه در آن نوشته شده باشد. (فرهنگستان زبان)

مشتقات فعل دادخواستن در فصیح زبان فراوان به کار رفته است پس عمل فرهنگستان محمل درست دارد. در راحه الصدور گوید: «اگر متظلم بیامدی او را حجاب نبودی، با سلطان مشافهه سخن گفتی و داد خواستی.»
در لغت‌نامه شواهد دیگر می‏توان دید.

درباره ابطال دادخواست، تجدید دادخواست، توقیف دادخواست، رد دادخواست، هزینه دادخواست به کتاب ترمینولوژی حقوق (ص ۲۷۲–۲۷۳) بنگرید. نام معروف و سابقه‌دار دادخواست عرض حال است که نوشتن عرضحال خطا در رسم‌الخط است و گرنه شرح حال و وصف حال را هم باید سر هم بنویسند که نمی‌نویسند.

منابع: ترمینولوژی حقوق، دانشنامه حقوقی 3/356-358/2 و 360/10 و 366 و جلد اول 83/119-123 و جلد چهارم ۲/۲۴۲

6785 – دادخواه

(آیین دادرسی) مترادف دادجو است به هر دو معنی آن (ر.ک. دادجو). پس استعمال دادخوانده در مورد مدعی علیه محمل صحیح دارد.

منابع: شاهنامه ۳۱. نظامی، خسرو و شیرین ۸/۳۹۸. هفت پیکر ۲/۴۲۱. خاقانی ۴۳۲. مثنوی ۱۰/۲۶۴. دیوان خواجو ۲۵۷. ویس و رامین ۵/۱۶۹. وحشی بافقی ۶۴. ابن یمین ۱۵۵.

6786 – دادخواهی

تظلم، رفع قصه، مرافعه، استعداء، عرض حال. نظامی گوید:

از آن دادخواهی هراسان شده               بر او دانش‌آموزی آسان شده

6787 – داد دادن

(آیین دادرسی) احقاق حق، رسیدگی به شکایات و مرافعات و صدور حکم بر طبق قوانین و موازین. بیهقی گوید: «پس گفت متظلمان را و ارباب حوائج را بخوانند. چند تن پیش آوردند و سخنان ایشان بشنید و داد بداد…».
منابع: تاریخ بیهقی 1/178/2. شاهنامه ۳۱–۴۴. دیوان معزی ۲۳/۱۹۰. دیوان مسعود سعد ۷۲۴

6788- دادرس

(آیین دادرسی) کسی به شغل قضاء و فصل خصومات و حل مرافعات اشتغال می‌ورزد. به جای لغت قاضی استعمال می‌شود مانند دادرس ناظر اجراء احکام کیفری و دادرس علی‌البدل (= عضو علی‌البدل).
منبع: ترمینولوژی حقوق

7416 –  ذا الحلیفه

نام روستایی است واقع در دویست میلی مکه و شش میلی مدینه که میقات اهل مدینه است و مسجد الشجره در آن است. تا اواخر قرن سوم هجری مسکون و آباد بود.
منبع: فرهنگنامه حج

7417 – ذات الشهور

(مدنی) یکی از اقسام زنان معتده است (ماده ۱۱۵۱ ق.م.): معتاده وقتیه اگر اعتیادش به سه ماه برسد او را ذات الشهور گویند. ذوات الشهور ماهداران اند که عده به ماه گیرند یعنی سه ماه نه سه طهر.

منبع: حقوق خانواده، ص ۲۷۶، شماره 3۱۵ و شماره ۲۸۱-۳۱۶ تا ۳۱۸–۳۲۳–۳۲۶–۳۲۷

۷۴۱۸ – ذات العاده

(مدنی) زنی است که دو بار متوالی خون بیند مانند هم و اقل طهر (= ده روز) بین آن دو بار فاصله شود. او را معتاده و ذات العاده گویند که بر سه قسم است:

۱) معتاده وقتیه که در تاریخ معین از هر ماه حیض شود.

۲) معتاده عددیه که در آن تاریخ حیض نشود. اما هر بار که حیض شود مدت حیض او شبیه قبل باشد.

۳) معتاده وقتیه عددیه که از هر دو جهت بالا منظم است.

منبع: حقوق خانواده 274

۷۴۱۹ – ذات عرق

نام روستایی است واقع در دو مرحله از مکه که بنا بر قولی میقات اهل عراق و خراسان است. قول دگر آن است که میقات آنان عقیق (= بطن العقیق) است و این احوط است. (فرهنگنامه حج)

منابع: نهایه ابن اثیر 1/201-358 و جلد ۳/۲۱۹. تهذیب اللغه 1/222. مجمع البحرین ۲۵۲–3۷۳. تفسیر قرطبی ۲/۳۶۷

۷۴۲۰ – ذات عقد

(مدنی) ذات را به فارسی گوهر گویند. ذات جزء ذهنی اشیاء است که در تمام تحولات آن چیز از او جدا نشود. این تعریف شامل عرض لازم نیز می‌شود، پس تعریف ناقص است. شناخت ذاتیات مقدور نیست و منطق ارسطو در باب حد و رسم مطلبی بی‏بنیاد ارائه کرده است. ذات عقد که در بند اول ماده ۲۳۳ ق.م. مورد توجه است از نظر ما همان عناصر سازنده عقد است. شرط خلاف ذات عقد باطل است مانند شرط اسقاط کافه خیارات در عقود مغابنه چون بیع (ر.ک. اسقاط کافه خیارات).

منابع: جواهر ۴/۱۷۶/۴. منطق حقوق ۱۵۰۰–۱۵۰۲–۱۵۱۲

7421 – ذات محرم

(مدنی) در باب نکاح و غیره به محارم گفته می‌شود.

منبع: جواهر ۳۱/۴۷۵/۶ و 476/1-4

۷۴۲۲ – ذبح

دومین مناسک سه‌گانه در منی است (هدی). واجبات آن از این قرار است:

الف- نیت که رکن عبادت است.

ب- محل ذبح باید در منی باشد. یک قربان برای یک نفر است و قربانی‌کننده نباید چیزی از قربانی را از منی بیرون برد جز آنکه مصرف آن در منی مقدور نبود.

ج- ذبح باید در یوم النحر صورت گیرد.

د – پیش از تراشیدن سر قربان کند. اما چیزی را که باید قربان کند واجباتی دارد.

منبع: فرهنگنامه حج

۷۴۲۳ – ذبی

جلواز را گویند (ر.ک. جلوان).

منبع: تهذیب اللغه 14/415

۷۴۲۴ – ذخیره réserve

(تجارت) بخشی از عایدی و سود شرکت که بین صاحبان سهام توزیع نشده و در ترازنامه ثبت می‌شود. در اصطلاحات عامیانه مازاد مصرف را برای آینده نگاه داشتن است.

منابع: فرهنگ اصطلاحات اجتماعی و اقتصادی. فرهنگ اصطلاحات حسابداری. وافی 3/17./۱۷؛ فصوص الآداب ۱۳۷

۷۴۲۵ – ذخیره اختصاصی

ذخیره‌ای که برای صرف در محل ویژه نگاه دارند.

7474 – راس المال

(مدنی – فقه) به فارسی مایه گویند: یکی نقصان مایه و دیگری شماتت همسایه (نیز شاهنامه ۲۴۶). بدون شک واژه راس المال ترجمه تحت لفظی سرمایه فارسی است چنانکه امروزه هم نظام سرمایه‌داری را «راس مالیه» گویند. تردید مرحوم فروزان در این مورد بی‌وجه است. نظیر این اقتباس عرب از فرهنگ فارسی بسیار است چنانکه سرکشیک را «راس نوبت» گفته‌اند (صبح الاعشی) و آبرو را (ماء الوجه) گویند. به هر حال راس المال، اصل در برابر بهره است.

در بازار قیمت وجه تمام‌شده کالا را «قیمت راس المال» گویند. معامله راس المالی در محاورات اهل سوق زیاد می‌آید. اگر در بیع مرابحه قیمت راس المال را بیش گوید مشتری را خیار کذب هست (ر.ک. خیار کذب. بیع مرابحه). سوره 2/279

منابع: مجله یغما ۱۰/۶۳. صبح الاعشی ۱/۱۵۰. نفائس الفنون ۱/۵۵۱. جواهر 3/۵۸/40 و 4/124-167/31 و ص 171-173-429/1. شاهنامه 246/7. جامع الشتات 120-141. شرح فتح القدیر ۵/۲۵۲. مجمع البحرین ۲۸۰. تفسیر قرطبی 3/247/19 و 365/5

۷۴۷۵ – راس مال السلم

(مدنی – فقه) ثمن بیع سلم را گویند.

منبع: تفسیر قرطبی 3/379/15

۷۴۷۶ – راس نوبه

یعنی سرکشیک. این واژه به همین صورت بدون ضم ضمیمه در سیاق جملات عربی استعمال شده است.

صبح الاعشی ۴/۶۰/۱۷ و ۶۱/۱۳

۷۴۷۷ – رای

(فقه، اصول فقه) در پی تلاش ذهن در حل مجهول، نظری که داده می‌شود آن را رای گویند که از مظاهر اجتهاد (= اجتهاد رای) بود. رای پیش از شناخت قیاسanalogy  در صدر اسلام زبانزد مردمان شد که هنوز سخن از قیاس مطرح نبود. به هر حال رای و قیاس اصطلاحی یکی نیست. طرفداران رای را آرائیون» خوانده‌اند که ما ذیل کلمه آرائیون به شرح سخن گفته‌ایم. رای مدتها قبل از ابوحنیفه متداول بود.

در آیین دادرسی عصر حاضر تصمیم قاضی است در فصل خصومات.

منابع: نهایه ابن اثیر ۲/۱۷۹. مجمع البحرین ۳۰. ترمینولوژی حقوق. دانشنامه حقوقی 2/514/115 و جلد 3/162-223-224-226-227-229 و جلد ۴/۳۵۱. جواهر 3/509/16. المعتمد بصری ۲/7۳۴ تا 7۳۶. ابن خلدون 2/904-605-908-909. فیض الاسلام، شرح نهج البلاغه 62-65. مکتب‌های حقوقی ۱۷۴. حقوق اسلام ۱۲۴. فهرست ابن ندیم ۳۰۱–۳۷۵. وافی 1/49-58-59 و جلد ۳/۷۴. کفایه بغدادی ۱/۲۶۲. حکیم، الاصول العامه ۳۰۶. اعلام الموقعین ۱/۴۹–۵۶–۶۷–۷۸–2۸۵. عده الاصول 276-278. شاطبی، الموافقات 3/224. مبسوط سرخسی ۱۶/۶۸. ابن رشد، المقدمات ۲۵. قوانین الاصول ۲/۷۲. قوامع الفضول ۵۲۱. قاضی ابویوسف، الخراج ۲۴

۷۴۷۸ – رای خانوادگی

(حقوق اساسی) طریقی است در رای دادن که در آن، رئیس خانواده به عدد افراد خانواده حق رای دارد.

منبع: ترمینولوژی حقوق

۷۴۷۹ – رای دادگاه

تصمیم قاضی در حل و فصل خصومات است.

منابع: دانشنامه حقوقی 2/284/3-4. تفسیر قرطبی 2/338

۷۴۸۰ – رای داور

(آیین دادرسی) رای قاضی تحکیم (یعنی حکم) را گویند در فصل خصومات.

منبع: دانشنامه حقوقی 3/457 و ص 210/68 و 212/72 و 225/24

۷۴۸۱ – رای عمومی

(حقوق اساسی) آراء مردم کشور در امری از مملکت (= رفراندوم) مانند آراء مردم در استقرار جمهوری ایران.

۷۴۸۲ – رای قطعی

(آیین دادرسی) هر رای که قابلیت اجراء بدون توقیت داشته باشد.

منبع: ترمینولوژی حقوق

۷۴۸۳ – رای متعدد

(حقوق اساسی) رای کسی است که حق دارد در انتخابات چند رای (در یک حوزه یا چند حوزه انتخابی) بدهد.
منبع: ترمینولوژی حقوق

7756 – زاد

قوت و روزی زائر خانه خدا و اتباع او چون خدمه و دواب؛ شامل هزینه رفت و برگشت به وطن خویش.
منابع: فرهنگنامه حج. تهذیب اللغه ۱۳/۲۳۴

۷۷۵۷ – زاد بر زاد

یعنی پشت بر پشت، نسلاً بعد نسل، بطناً بعد بطن، عقباً بعد عقب (رک. نسلاً بعد نسل)، دوده و تبار و نسل. در ویس و رامین گوید:

چنان کردش ز بس دیوار و گوهر

که بودی زاد بر زادش توانگر

و نظامی گوید:

که شد بخشنده این ده بر تمامی

ز ما بر زاد بر زاد نظامی

جهان ایمن از دانش و داد او

ملک بر ملک زاد بر زاد او

از شواهد معلوم است که سلسله نزولی اقارب نسبی مورد نظر است نه سلسله صعودی که در معین و لغت‌نامه آورده‌اند.
منابع: ویس و رامین 33/10. خسرو و شیرین ۴۵۵/9. شرفنامه ۳۷۳/۲. جامع الشتات 348-372. ابن عابدین، رسائل 2/5. دانشنامه حقوقی ۴/۲۵۶. ارث 1/127

۷۷۵۸  – زاد بوم

یعنی مسقط‌الراس، محل تولد.

منابع: نظامی، اقبالنامه 223. کلیات سعدی 215/19

۷۷۵۹  – زاد و بود

وطن، اقامتگاه. نظامی و مولوی گفته‌اند:

رسیدند از آن مفرش سیم سود

به جایی کز او بودشان زاد و بود

نور حق را کس نجوید زاد و بود

خلعت حق را چه حاجت تار و پود

در قابوسنامه گوید: «هرگز آرزوی خانه مکن و زاد و بود مطلب، هم آنجا که نظام کار خویش بینی مقام کن و زاد و بود آن جای را شناس که ترا نیکویی بود هر چند گفته‌اند: «الوطن الامّ الثانیه» نص بر گفتار ما. چنین است سخن در داستان‌های بیدپای. از شواهد فصیح زبان پیدا است که جز این معنی که گفتیم باقی معانی که در معین و لغت‌نامه آورده‌اند بی‌اصل و بنیاد است.

۷۷۶۰ – زانی

(جزا) آنکه مرتکب زنا شده باشد. زن زناکار را زانیه گویند (رک. زنا).

منابع: ترمینولوژی حقوق. تفسیر قرطبی 5/87/20. حقوق خانواده، شماره ۱38

۷۷۶۱ – زایچه

(= ورقه ولادت) ورقه‌ای است که زمان تولد کودک نوشته شود و اداره آمار از روی آن، شناسنامه صادر می‌کند. کاربرد این لفظ در معنی «متولد» خطا است. این لغات وضع فرهنگستان است.

۷۷۶۲ – زبان دادن

(مدنی) قبول دادن، تعهد کردن، ملتزم شدن.

منابع: تاریخ بیهقی 628/19. شاهنامه ۵۸

۷۷۶۳ – زبان کار

زبانی از السنه رسمی که در ترجمه‌های رسمی و نطق‌ها و صورت جلسات به کار می‌رود، مانند چینی، انگلیسی، فرانسه، اسپانیولی که زبان رسمی مجمع عمومی و کمیسیون‌های آن است.

۷۷۶۴ – زبیه

(جزا – فقه) حفره‌ای برای شکار شیر. فقه درباره مسائل زبیه در دیات بحثی مفصل دارد که باید در مفصلات دیده شود.

منبع: جواهر 6/651/14 و 652/20-24 و ۲۰/۶۵۳

۷۷۶۵ – زر

دینار مسکوک از طلاست مانند:

۱) زر بهبهانی که تقلبی بود.

۲) زر جعفری که جعفر برمکی دستور ضرب آن را داده بود.

۳) زر رکنی که رکن‌الدوله دیلمی (سلطنت 322-366 هـ) به ضرب آن دستور داد.


نصاب زر که باید زکات آن داده شود نیم دینار است. هر چهار مثقال که فراتر رود عشر مثقال از آن زکات ستانند. پس زر را دو نصاب است؛ وسط دو نصاب، معاف از دادن زکات است.

در سیم از هر دویست درهم شش دانقی، پنج درهم زکات ستانند. اگر به دویست و چهل درهم برسد در آن چهل درهم، باید یک درهم بدهد. زر را به قرض توان داد. زر از مال‌های مثلی است. در باب ربا زر و سیم دو جنس‌اند.

منابع: جواهر 4/191-194/14-28 و 282/15 و جلد 1/499 و جلد 3/15/5 و جلد 6/103/26. سلوک الملوک 242. نفائس الفنون 1/482. محمد ضیاءالدین، الخراج 357. الاموال 498-501-559. نقود المسائل 37-42. الرسائل العشر 202.

۷۸۶۷ – ژران دافر  Gérant d’affaire

(مدنی) کسی که از طرف غیر و به حساب او بدون داشتن نیابت و نمایندگی از او کاری صورت دهد. این کار را Gestion d’affaire  نامیده‌اند. ذی‌نفع این عمل را Géré  خوانده‌اند (ماده ۱۳۷۲ تا ۱۳۷۵ ق.م. فرانسه). مؤلفان آن را شبه‌عقد می‌دانند (رک. شبه‌عقد). اما متاخرین آن عمل را به حکم قانون (نه به قصد عامل) منشاء تعهد شمرده‌اند. موضوع عمل عامل، امور مالی است خواه به صورت عمل حقوقی باشد (یعنی عقد و ایقاع) خواه نباشد مانند تعمیر دیوار همسایه که مشرف به خرابی است. ماده ۳۰۶ ق.م. این تاسیس حقوقی را از حقوق فرانسه گرفته است.

منابع: تاتثیر اراده در حقوق مدنی ۳۷. شرح لمعه ۱/۴۴۱–۴۴۲. ترمینولوژی حقوق

۷۸۶۸ – ژنوسید  Génocide

(جزای بین‌الملل) کارهای ذیل که به منظور نابود کردن همه یا بخشی از گروه ملی و قومی و نژادی یا مذهبی ارتکاب شود ژنوسید است:

۱) قتل افراد آن گروه.

۲) وارد کردن صدمه شدید به سلامت جسم یا روح آن افراد.

۳) قرار دادن عمدی آن گروه در معرض زندگی نامناسبی که منتهی به زوال قوای جسمی آنان گردد.

۴) اقدامات به منظور منع توالد و تناسل در آن گروه.

۵) نقل اجباری اطفال آن گروه به گروه دیگر (ماده دوم قرارداد جلوگیری از کشتار جمعی و مجازات آن).
پس ترجمه «ژنوسید» به کشتار جمعی خطاست و استعمال «دسته» هم خطای ادبی است.

منبع: ترمینولوژی حقوق، سوره ۲/۷۲–۷۳

۷۸۶۹ – ژوره  juré

(دادرسی کیفری) هیئت منصفه را گویند.

۷۸۷۰ – ژوری  jury

(دادرسی کیفری) جمعی از کسان غیررسمی که در رسیدگی به برخی از جرمها تحت شرایط خاص با قضات دادگاه‌ها تعاون دارند؛ قاضی سوالاتی از آن جمع می‌کند مانند:

۱) آیا متهم به نظر شما مجرم است؟

۲) اگر مجرم است استحقاق تخفیف دارد؟

ماده ۳۴ قانون مطبوعات سال ۱۳۳۴.

منبع: ترمینولوژی حقوق

۷۸۷۱ – ژوریسپرو‌دانس  jurisprudence

سابقاً علم حقوق را می‌گفتند؛ به معنی تفسیر قانون به وسیله قضات را گویند. نیز مجموعه آراء محاکم در موضوع واحد است. در فارسی رویه قضائی گویند.

منبع: ترمینولوژی حقوق

7872 – س

رمز کتاب دروس (= الدروس الشرعیه فی فقه الامامیه) است از محمد بن مکی دمشقی عاملی نبطی معروف به شهید اول، مولف لمعه.

منابع: ریحانه الادب ۳/۲۷۶. جواهر ۴/۳۹/۳۰

7873 – سائبه

در عرف عصر جاهلیت عنوان عام برخی دامها بود که به نذر و یا در راه اصنام خود به مراتع دائمی گسیل می‌کردند و کسی جز ابن سبیل حق استفاده از شیر آنها را نداشت. در سوره مائده (آیه ۱۰۳) آن عرف و رسم ملغی گردید.

منابع: المحبّر 3۳۰. تفسیر قرطبی ۶/۳۳۶. مجمع البیان ۲/۲۵۲. جصاص، آیات الاحکام ۲/۹۱. تهذیب اللغه ۴/۳۴۲. نهایه ابن اثیر ۲/۴۳۱

7874 – سائل به کفّ

(مدنی) آنکه دست گدایی به استمرار دراز دارد (بند سوم ماده ۱۳۱۲ ق.م.). آنکه شهادت او را نشنوند عدالت او هم مخدوش است.

منبع: جامع الشتات ۴۵

7875 – سائمه

(= راعیه) دام صحراچر نه دستاموز که در خانه و طویله دارند (= معلوفه، عوامل). زکات به سائمه تعلق می‌گیرد نه غیر.

منابع: نقود المسائل، ص ۱. وافی ۲/۲۸۱. جواهر 3/21. سلوک الملوک ۲۷۰. تاریخ قم ۱۷۶

7876 – ساباط

(مدنی) سقف بر دو دیوار یا دو بنا یا دو سوی معبر عام یا اختصاصی. لغت معرب است. دو «ساباط» (دو شهر) شناخته شده است:

۱) در اسروشنه نزدیک زادگاه افشین.

۲) نزدیک تیسفون که نام آن بلاشاباد (= ولاشگرد) بوده است. شاید جزء اخیر بلاشاباد به صورت ساباط در زبان عرب درآمده است. عمار ساباطی راوی حدیث از این شهر است.

منابع: نولدکه، تاریخ ایرانیان و عربها 2۳۷. نهایه ابن اثیر ۲/۳۳۴. کریستن‌سن، ایران در زمان ساسانیان ۴۱۱. یادداشت‌های قزوینی ۱۰/۲۷۷. نزهه القلوب 33. ترمینولوژی حقوق. فرهنگ ایران زمین 13/290

7877 – سابق

(مدنی) برنده مسابقه را گویند (رک. سبق و رمایه).

7878 – سابق و لاحق

به دو راوی مشترک در یک شیخ اجازه گویند که یکی پیش از دیگری وفات کند. روایت آنان را روایت سابق و لاحق گویند.

ترمینولوژی حقوق

7879 – سابق

 (= پیشینه) مقدم امری از امور که با آن رابطه دارد. سابقه ازلی هم چنین است.

حافظ گوید:

گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید           گفت با این همه از سابقه نومید مشو

در حقوق اداری پیشینه امور اداری است مانند سابقه ابلاغ. و در امور کیفری سابقه سوء مجرم است (= سوء سابقه): سابقه دارد یعنی پیشینه ارتکاب خلاف یا بزه دارد.

منابع: ترمینولوژی حقوق. دانشنامه حقوقی ۲/۸۵/۲

7880 – ساتراپ

(= خشترپاون در پارسی باستان = شهربان در پهلوی) که به یونانی ساتراپ گفته‌اند: او مقام اداری عالی‌رتبه‌ای بود به صورت امیر محلی (= شاهک) که تا اندازه‌ای از خودمختاری در حوزه خود برخوردار بود حتی حق ضرب سکه داشت. داریوش اول ایران را به بیست و سه ساتراپی قسمت کرده بود: مصر یک ساتراپی ایران بود، بابل یک ساتراپی بود اما آسیای صغیر چند ساتراپی بود. نظامیان در هر ساتراپی مستقل بودند یعنی حکام لشکری و کشوری ناظر امور هم‏دیگر بودند؛ فرماندهان نظامی ساتراپی‌ها مستقیماً دستور از پادشاه هخامنشی می‌گرفتند و گاه یک فرمانده نظامی بر چند ساتراپی نظارت داشت. مهم‌ترین کار ساتراپ‌ها وصول مالیات بود.

منابع: تاریخ ایران، ترجمه کشاورز ۲۷–۲۸. فقه اللغه ایرانی 118. فرهنگ ایران باستان 209. کریستن‌سن، ایران در زمان ساسانیان ۱۲۱

7881 – ساحر

(جزا) آنکه جادوگری کند. در حقوق جزای اسلامی بزه است.

منبع: جواهر 6/499/40

8321 – شاخص

اساس سنجش تغییر چیزی را گویند. مثال: اگر مقدار معلومی از طلا در امسال (= ۱۳۵۶ هـ) تاریخ نوشتن این عبارات صد هزار تومان ارزش داشته باشد آن را شاخص برای محاسبه تغییر قیمت همان وزن در سال ۱۳۶۷ قرار می‌دهند که قیمت آن مثلاً پانصد هزار تومان شده است.

منبع: فرهنگ اصطلاحات اجتماعی و اقتصادی

8322 – شاخص هزینه زندگی

اساس سنجش نوسان قیمت‌ها است که از تقویم چند کالای معین به دست می‌آید و آن را معیار نوسان هزینه زندگی در جهت نزولی و صعودی در سال‌های بعد، شاخص قرار می‌دهند.

8323 – شادروان

(= شادزوان) چند معنی دارد:

۱) فرش یا چادری که آویخته باشند.

۲) صمغی که در بیخ برخی درختان جمع شود مانند نارگیل، فارسی آن سیاه‌دروان است.

۳) بند قیصر (= سدّ شوشتر) که شاپور به دست اسیران رومی ساخت به درازای ششصد گام و از عجایب جهان بود.

۴) قسمت پی دیوار بنا (یا خانه یا سدّ) که خارج از مقر دیوار و بیرون زمین است؛ شادزوان کعبه (در باب حج) مشمول همین معنی است که مربوط است به تاریخ تجدید بنای کعبه به دست قریش که از عرض دیوار کعبه کاسته و ناگزیر مقداری در خارج مقر دیوار باقی ماند. در عرف بنایان شادزوان برای محکم کردن دیوار از رمیدن و انحراف در برابر حرکات زمین و زلزله است. در طواف حج باید شاذروان را هم در محدوده طواف قرار دهند. این لغت در مجمع‌البحرین نیست. (فرهنگنامه حج)

منابع: دیوان عمعق بخاری 194/5. تاریخ بیهقی 515/14. فرهنگ ایران زمین ۸/. تاریخ جهانگشا 2/ید/222. دیوان عنصری . دیوان مختاری ۲۷۰. دیوان ناصر خسرو ۳۳۸. خسرو و شیرین نظامی 8/14 و ص ۱۹۱. منطق‌الطیر 51/5. دیوان خاقانی ۳۵۹. دیوان خواجو 606-646. کاروند کسروی 249. یادداشت‏های قزوینی 5/181. نولدکه، تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان . نهایه ابن اثیر 1/250

8324 – شاذ

به واژه «خبرشاذ» بنگرید.

منبع: مجمع‌البحرین ۲۱۵

8325 – شار

یعنی حاکم و فرمانروا. شاهان غرجستان را شار گویند. غرج‌الشار مرکز غرجستان است. غرج یعنی کوهستان.

منابع: احسن‌التقاسیم ۲/۴2۹. فرهنگ واژه‌های فارسی در زبان عربی ۷۶۲

8326 – شارب الخمر

آنکه شراب نوشد به کرّات. در سفه او مطلبی هست.

منبع: جواهر 4/397/12 تا 15

8327 – شارژه دافر Chargé d’affaire

(= کاردار، کاردار سفارت، مسئول امور سفارت) او نماینده سیاسی است که در تقسیمات نمایندگان سیاسی در طبقه چهارم قرار دارد (رک. نمایندگان سیاسی) یعنی بعد از وزیر مقیم، از طرف دولت خود به وزارت خارجه دولت محل ماموریت خود معرفی می‌شود.

8328 – شارسان

به معنی بلد و شهر زمان ما است. فردوسی گوید (شاهنامه 136/21):

بگشتند برگرد آن شارسان          که بد پیش از آن سر بسر خارسان

8329 – شارستان

یعنی شارسان (رک. شارسان). فرخی گوید:

هر سرایی کان نکوتر بود و آن خوشتر نمود         همچو شارستان لوط، از جور شد زیر و زبر

منبع: یادداشت‌های قزوینی 5/183

8330 – شارط Stipulant

(مدنی) یعنی مشروط‌له. او کسی است که در عقد شرطی به سود او شده باشد خواه طرف عقد باشد یا ثالث، خواه شخص حقیقی باشد یا حقوقی. در برابر مشروط‌علیه استعمال می‌شود.

منابع: منیه‌الطالب 2/104. حاشیه سید 3۱۰. عناوین میرفتاح ۲۵۶

8702 – صاحب

در لغت به معنی آقا و ولی نعمت و مالک مال و اداره‌کننده چیزی یا حیوانی یا انسانی یا جامعه‌ای (= ولی امر) است. اگر اضافه به کتابی شود مولف آن را گویند مانند صاحب جواهر، صاحب شرایع. در بسیاری از واژه‌ها مفید نسبت است مانند صاحبه الهودج که عایشه را گفته‏اند به مناسبت جنگ جمل.

منبع: جواهر ۴/۱۰۸/۹

8703 – صاحب اشراف

(تاریخ حقوق) رئیس دیوان اشراف یعنی اداره بازرسی کل کشور را می‌گفتند. مشرف بازرس است.

منبع: دائره‏المعارف فارسی

8704 – صاحب الامر

امر یعنی قدرت عمومی در مملکت. آنکه این قدرت را در اختیار داشت او را صاحب‌الامر می‌گفتند. نزد شیعه امامیه صاحب‌الامر امام دوازدهم (عج) است.

منابع: وافی ۱/۱۶۵–۱۶۶–۱۸۴–۱۹۵. ابن اثیر، الکامل 3/۷۰. رجال کشی ۳۴۳. نسفی، الانسان الکامل ۴–۳۲0 به بعد. جواهر 3/137/35 و 1/440/36

8705 – صاحب البرید

متصدی چاپارخانه دولتی که اخبار حوزه خود را به دولت گزارش می‌کرد. در واقع کار مامور امنیت را صورت می‌داد. بیهقی از سمت «صاحب بریدی لشکر» یاد کرده است.

منابع: داستانهای بیدپای 180/2. تاریخ بیهقی 82/15 و 327/4 و 339/5. چند مقاله فلسفی 195-241. صبح الاعشی 14/۳۷. احکام السلطانیه 3۱۲. محمد ضیاءالدین، الخراج 390-398. شعوبیه ۳۵۱. الاموال ۷۰۵

8706 – صاحب الجیش

فرمانده سپاه، سپه‌سالار.

منبع: اصطلاحات دیوانی دوره غزنوی و سلجوقی ۱۳۴

در جهت نزولی و صعودی در سال‌های بعد، شاخص قرار می‌دهند.

8707 – صاحب الحد

(= مستحق حد) یعنی شاکی خصوصی در جرم‌هایی که کیفر آنها حد باشد (جواهر 6/497/20). در حدیث است: لا یستحلف صاحب الحد یعنی اگر کسی به عنوان مجنی‌علیه اقامه دعوی کند و او را بینه نباشد او را بر صدق دعوی خود قسم ندهند و حکم برائت صادر می‌شود.

8708 – صاحب الخراج

متصدی وصول مالیات‌های ارضی که از زمین‌های زراعی و محصولات سر درختی در کشور مالیات‌ها را وصول می‌کرد.
منابع: نولدکه، تاریخ ایرانیان و عرب‌ها ۵۶۵. الاموال ۷۰۵

8708 مکرر – صاحب الدین

بدهکار و مدیون را گویند.

منبع: جواهر 4/273/39 و 293/13

8709 – صاحب الربا

رباخوار، آنکه ربا خورد و ربح پول گیرد، نزول‌خور.

منبع: ابن اثیر، نهایه 5/277

8710 – صاحب الربا

(= راهن) کسی که مالی او به رهن داده باشد خواه مدیون به مرتهن باشد خواه نباشد.

منبع: وافی 3/89

8891 – ضابط

در اصطلاح دو معنی دارد:

اول – بلوک را به چند ناحیه قسمت می‌کردند و برای هر ناحیه اداره‌ای وضع می‌کردند و رئیس آن اداره را که نماینده وزارت کشور در آن ناحیه بود ضابط یا باشر می‌خواندند. کدخدایان دهات تابع ضابط بودند. حفظ امن و نظم و رفاه ناحیه بر ضابطان بود. (ماده ۳۶۵ قانون تشکیل ایالات و ولایات مصوب ۱۳۲۵ هـ.ق).

دوم – در علم حدیث به راوی می‌گفتند که کم‌حافظه نباشد و بتواند حدیثی را که از استاد یا موثقی شنیده است در حافظه نگهدارد. چرا نمی‌نوشتند تا حاجت به حفظ کردن نباشد؟ به نظر به سه دلیل:

الف- در نوشته احتمال دستبرد و الحاق می‌رفت.

ب- نمی‌خواستند بنویسند تا علم راوی به آسانی به دست دیگران نیفتد. در قدیم این ضنّت فراوان بود و در ملل دیگر هم تاریخ به یاد دارد که مطالب یک کتاب را در جزوه‌های متفرق نوشته و در جاهای مختلف می‌نهادند. تصور این شق در عادل نمی‌رود مگر در دور فساد اخلاق و صیانت حدیث از نااهلان.

ج- سواد نوشتن کم بود.

منابع: ترمینولوژی حقوق. قوامع الفضول ۵۵۰. فرهنگ ایران زمین 13/۲۶۵–۲۷۳. شرح البدایه ۱۰۱. جامع المقال ۲۶. تدریب الراوی ۱/۳01-304-339-342

8892 – ضابطین عدلیه

به معنی پلیس قضائی است (ر.ک. پلیس قضائی).

8893 – ضابطین نظامی

مامورانی که برابر قانون دادرسی و کیفر ارتش (فعلاً منسوخ) کار بازپرسی و تحقیق در بزه‌هایی که در صلاحیت محاکم نظامی است کرده و اقداماتی که برای جمع مدارک مربوطه و جلوگیری از فرار یا پنهان شدن متهم و تعقیب قانونی لازم است صورت می‌دهند.

8894 – ضارب

۱) کسی که با سلاح دیگری را بکشد یا مجروح و مصدوم کند.

۲) امین قمار در بازی میسر (ر.ک. امین قمار، میسر).

8895 – ضاله

(مدنی) حیوان مملوک که بدون متصرف یافته شود ولی اگر در چراگاه یا حدود آبشخور پیدا شود یا توانایی دفاع از خود را در برابر درندگان داشته باشد حکم ضاله را ندارد.

منابع: حقوق اموال ۳۶۱. ترمینولوژی حقوق. تهذیب اللغه ۱۱/۴۶۶. نهایه ابن اثیر ۳/۹۸ و 4/53. مجمع البحرین ۴۰۵. جواهر ۱۳/۱۱–۱۳ و ۶/۲۱6 تا ۲۲۳. مسالک ۱/۵۱/۳۲

8896 – ضامن

(مدنی) در معانی ذیل استعمال می‌شود:

۱) متعهد در عقد ضمان از دین مدیون اصلی که ثالث است (ماده ۶۸۴ ق.م.).

۲) مسئول خسارت مالی

۳) هر کس که مسئولیت مدنی یا کیفری متوجه او شده باشد

۴) مترادف متعهد و عهده‌دار که در ادبیات فارسی آمده است (جمال‌الدین عبدالرزاق):

کف تو ضامن ارزانی و واهب اموال         در تو قبله اقبال و کعبه آمال

ضامن شدن و ضامن گشتن به صورت مصدر در زبان فارسی استعمال شده است (دیوان انوری).

منابع: تهذیب اللغه 12/49.. نهایه ابن اثیر 2/۳۰3. ترمینولوژی حقوق. رد المحتار 5/285. دیوان انوری ۹. دیوان جمال عبدالرزاق 226/7. جواهر 4/401/10

8897 – ضامن جریره

(مدنی–جزا) آن‌کس که عهده‌دار ضمان جریره است (رک. ضمان جریره) ارث می‌برد و عاقله مضمون‌له است. بین ارث بردن و عاقله شدن ملازمه است (رک. عاقله).

منبع: جواهر 6/704. ارث، جلد یک، شماره ۲۱۸

8898 – ضامن درک

(مدنی) یعنی ضامن غرامتی که عبارت است از ثمن با منافع و خسارات در صورتی که مبیع مستحق للغیر درآید، و مبیع با منافع و خسارات اگر ثمن مستحق للغیر باشد (ماده ۳۶۲ ق.م.) رک. ضمان عهده.
منابع: ترمینولوژی حقوق. جامع الشتات ۲۳۳. عند ضمان ۱۵۰

8899 – ضباط

بایگان، متصدی بایگانی.

منابع: ترمینولوژی حقوق. فرهنگ ایران زمین 6/15

8900 – ضبط

۱) عمل متصدی بایگانی (= ضباط).

۲) نگهداری حفظی یا کتبی حدیث است از زمان استماع تا زمان اظهار و اداء و بیان آن (رک. ضابط).

منبع: ترمینولوژی حقوق

9057 – ط

رمز کتاب مبسوط شیخ طوسی (۳۸۵–۴۶۰ هـ) است که او را شیخ الطائفه گفته‌اند. وی معاصر سرخسی (وفات ۴۸۳ یا ۴۸۴ یا ۴۹۰ هـ) است که کتاب عظیم او هم در فقه است و مبسوط نامیده شده است. هر دو مؤلف خراسانی‌اند؛ یکی شیعی و دیگری حنفی. سرخسی جد اعلای مولوی ملای روم است.

۹۰۵۸ – طازج

(= طازجی) معرّب تازه، یعنی درهم رایج تازه سکه‌زده شده (رک. دراهم طازجیه) (تهذیب اللغه ۱۱/۱۶۴). قزوینی از معنی فوق غافل بوده است.

منابع: قزوینی، یادداشت‌ها ۱۰/۲۷۵. جوامع ۴/۱۹۹/۳۷–۳۸

۹۰۵۹ – طاس عدل

رسم قدیم این بود که سند خالی از وجه و از اعتبار افتاده و اسناد مجعول را در دادگاه در طاس مخصوص می‌شستند تا کسی بهره از آن نگیرد. نام آن طاس را طاس عدل نهاده بودند در زمان غازان ایلخان. ضرب‌المثل فارسی که گفته‌اند: پته‌اش روی آب افتاد ریشه‌اش در طاس عدل است. این شرح در امثال و حکم دهخدا نیامده است.
منابع: امثال و حکم دهخدا ۱/۵0۰. دائره‌المعارف علوم اسلامی ۸۷۱. جامع‌التواریخ ۱۰۰۵–۱۰۱۲

۹۰۶۰ – طاغوت

مشتق از همان ماده طغیان و تمرد است. در معانی ذیل استعمال شده است:

۱) حکام و هیئت‌های حاکمه که به قدرت از راه مغالبه برسند نه به آرای مردمان (= حاکم جور).

۲) ابزار طغیان چون بت‌ها که آدمیان را از راه حق بگردانند. مشرک و مستکبر را هم طاغوت گفته‌اند (سوره بقره ۲۵۶ تا ۲۵۸. سوره نساء ۵۱-۶۰-۷۶ و غیره) رک. مغالبه.

منابع: اضواء علی السنه المحمدیه ۱۷. الامامه و السیاسه ۵۳

۹۰۶۱ – طالب

خواهنده، مدعی در برابر مدعی‌علیه، بستانکار در برابر بدهکار.

منابع: لسان‌الحکام ۱۲. احکام‌السلطانیه ۷۳. ابن‌نجیم، الاشباه و النظائر ۲۶۳. تاریخ بیهقی 182/21. دیوان فرخی 173/14. مجله یغما 23/340. دائره‌المعارف علوم اسلامی ۸۷۲. جواهر ۴/۲۶۲/۳۰

۹۰۶۲ – طالب العینه

وام‌خواه در بیع عینه (رک. اصطلاح ۳۶۹۲).

منبع: نهایه ابن‌اثیر 3/334

۹۰۶۳ ـ طالق

(مدنی) یعنی مطلقه. انت طالق صیغه طلاق است.

منبع: نهایه ابن‌اثیر 5/114

۹۰۶۴ ـ طاهی

معرّب از «داه» فارسی است یعنی پرستار، خدمتکار، پیشخدمت. ابونصر کشاجم دبیر قرامطه گوید:

عجیبه مشرقه لونها         فی لف طاه محکم حاذق

یعنی رنگ فسنجان شگفت‌آور و درخشنده است در دستان خدمتکار چست و ماهر. اما ارتباط داه به دایه محرز نیست. ولی اقتراب لفظ و معنی را نادیده گرفتن مشکل است. ضبط طاه غلط است.

منبع: فرهنگ واژه‌های فارسی در زبان عربی ۴۴۷–۴۴۸

۹۰۶۵ ـ طباعان

صنفی از کارگران ضرابخانه‌ها در زمان مغول که متصدی نقش‌دار کردن سکه‌ها در ضرابخانه‌ها بودند (دستورالکاتب ۱۶2) در معین و لغت‌نامه ضبط نشده است.

۹۰۶۶ ـ طبری

طریحی می‌نویسد: در قاموس گفته است که طبری ثلث درهم است. وی از رابطه آن با درهم طبری سخنی نگفته است (رک. درهم طبری).

منابع: قاموس ۱۳۶. مجمع‌البحرین ۲۴۱

9176 – ظئر

مادر شیرده مرضعه (و شوی او) زنی که بچه دیگری را شیر دهد. حیوانی که نوزاد دیگری را شیر دهد نیز ظئر است. به فارسی دایه گویند (رک. دایه). عمل ظئر اجاره‌ای است از اصناف اجاره خدمات (رک. اجاره ظئر).

منابع: نهایه ابن اثیر 3/154. مجمع البحرین ۲۴۳. جواهر 6/636/34 و 637/3-8.. تفسیر قرطبی ۳/۱۷۲-۱۷۳

9177 – ظالم

(فقه) مترادف جائر است (رک. واژه جائر).

منبع: احکام السلطانیه ۷۵

9178 –  ظاهر

به فارسی پیدایی است. رویاروی باطن به کار می‌رود: الظاهر عنوان الباطن. نیز ضد خفاء است. وقتی که می‌گویند: ظاهراً چنین به نظر می‌رسد مقصود همین معنی است. در لسان اهل ادب آشکاره، نمونش، آشکارا، برون سو گفته شده است.

منابع: دائرة المعارف علوم اسلامی ۵۶۲-8۷۵. دانشنامه حقوقی ۱/۶۸۶-4۹۴ و جلد ۲/343-۴۳7. جلد 3/231/1 و جلد 4/317/8 و 673 و جلد 5/۴۹۹. نهایه المحتاج 4/423. دیوان عنصری 328/2. نظامی، هفت پیکر 111/12. دیوان سنائی ۳۰۲. ناصر خسرو، وجه دین ۲۵. رهن و صلح ۱۲۱. حقوق خانواده، فهرست. رسائل ابی المعالی 20- 525- 561- 584- 585. ابن عابدین، رسائل ۲/۱۳۴. لسان الحکام ۲۸. موافقات شاطبی 3/۲۵۴. آشتیانی، قضاء ۴۶. آمدی، الاحکام ۱/۲۶

9179 –  ظاهر الروایه

(فقه) در فقه حنفی نام مجموع شش تالیف محمد بن حسن شیبانی شاگرد ابوحنیفه است به اسامی: ۱) مبسوط ۲) الجامع الکبیر ۳) الجامع الصغیر ۴) الزیادات ۵) السیر الصغیر ۶) السیر الکبیر. وجه ظهور این است که مسائل آنها به وسیله ثقات، مدون شده است. حاکم شهید (وفات ۳۳۴ هـ) همه آن کتب را در کتابی به نام کافی
گرد آورد. سرخسی (وفات ۴۳۸ هـ) کافی را در تالیف کبیر خود (= مبسوط سرخسی) شرح کرد. محمد بن حسن، رساله‌های کوچک هم دارد که روایت آنها از ابوحنیفه ظاهر نیست و شهرت ندارد. حاکم شهید همه را جمع کرد و نام آن مجموعه را منتفی نهاد.

منابع: مکتب‌های حقوقی ۲۶۱. رد المحتار 1/69. رسائل ابن عابدین 1/16. حقوق اسلام ۲۱۳. محمد سلام مدکور، المدخل للفقه الاسلامی ۱۸۱

9180 –  ظاهر مامون

(فقه) یعنی ظاهر قول یا فعلی که اطمینان‌بخش باشد مانند اطمینان بیمار به دستور پزشک و اعتماد شاگرد به سخن استادی که تبحر او مسلم باشد. نظر کارشناس از مصادیق ظاهر مامون است. قضات می‌توانند به هر ظاهر مامون اعتماد کنند. روایت امامیه هم پشتوانه آن است.

منابع: دائرة المعارف علوم اسلامی 263-878. الدرر النجفیه ۷. قلائد الدر ۹۷. وافی ۱/۲۸. منطق حقوق ۱۲۴۷-۱۲۵۱

9181 – ظاهری

(فقه) نام مکتبی است افراطی و قشری که احمد حنبل و داود ظاهری اصفهانی (وفات ۲۷۰ هـ) پیشوای آن هستند؛ به ظاهر الفاظ نصوص متکی‌اند و از اعمال نظر خودداری می‌کنند. اعتقاد به موارد سکوت قانون (= ما لا نص فیه) ندارند. این مکتب در خاورمیانه پدید آمد و در اسپانیا شگفته شد. ابن حزم اندلسی در اشاعه آن … سهم بسیار دارد. بسیاری از اسناد تاریخی که در جایی دیده نمی‌شود در کتاب او (المحلی) دیده می‌شود زیرا او مدتی وزیر بود و به نسخه‌های خطی گران‌بها دسترسی داشت. او همه مذاهب را طرد می‌کند جز مذهب! احمل حنبل را. قول و تعصب را مانند امامیه قبول ندارد (رک. اهل ظاهر).

منابع: دانشنامه حقوقی 2/406-439 و جلد 5/343. مکتب‌های حقوقی ۲۴۴

9182 – ظریف

نام یکی از صحابه ائمه (ع) است که مجموعه‌ای جزائی از کتاب علی (ع) گرد آورد. گفته شده است که امام رضا (ع) آن را تایید کرد. ظاهراً نسخه خطی آن نزد مولف جواهر الکلام بود که موارد بسیار از آن نقل کرده است. در الذریعه نام کتاب ظریف نیامده است، هکذا کتاب اعیان الشیعه.

منابع: جواهر 6/658-666 تا 668-670 تا 673-675-676-678-679-682-685-687-688. جامع الشتات 771-790

9183 – ظل الله

وصفی است که در برخی احادیث به سلطان عادل (نه جائر) داده شده است. ابن اثیر در نهایه آورده است: السلطان ظل الله فی الارض (رک. جائر).

منابع: نهایه ابن اثیر، نهایه 3/16. یادداشت‌های قزوینی 3/190. مرصاد العباد ۴۱۱. سلوک الملوک ۳-۲. دیوان سنائی ۱/۵۴۸

9184 – ظلامه

۱) دعوی که در دادگاه طرح کنند. و نیز آنچه که به ستم ستده باشند؛ رد مظالم در این معنی است.

۲) در اصطلاحات مستوفیان عهد مغول به عریضه‌هایی گفته‌اند که حکایت از وصول خسارات عمومی به مردم ناحیه‌ای داشت مانند سیل، زلزله و آفات کشاورزی و مانند اینها؛ در آن عریضه‌ها از دولت استمداد می‌کردند. معنی اول شهرت داشته است. مطلع قصیده ادیب الممالک فراهانی که نثر سروده است این است:

روزی ز جور خصم ستمگر ظلامه‏ای       بردم بنزد قاضی صلحیه بلد

منابع: تهذیب اللغه 4/۳۸۶. دائره‏المعارف علوم اسلامی ۸۸۸. احکام السلطانیه ۷۸. ترمینولوژی حقوق. لغت‏نامه: ادیب فراهانی. دستور الکاتب ۲۹۶

9185 – ظلمه

۱) آنان که مانع وصول حقوران به حقوق خود باشند.

۲) کسانی که مقامی از مقامات رسمی را بی اذن شرع تصدی کنند (رک. جائر).

منابع: تهذیب اللغه 14/387. ترمینولوژی حقوق. جامع الشتات ۱۲۷. دلائل الاحكام ۱۹۲. حدائق ۲۴/۴

9195- ع

رمز کتاب «علل الشرایع» صدوق: ابو جعفر محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه (وفات ۳۸۱ هـ) است. نیز پس از ذکر کتبی نام ائمه اطهار، علامت اختصاری «(علیه‌السلام)» است.
منابع:  الذریعه ۱۵/۳۱۲؛ آقای شانه چی، علم الحدیث ۱۷۷

9196- عائله

(مدنی) وصف فریضه ای است که عول به آن برخورد باشد؛ می‌گویند: فریضه عائله (ر.ک. عول).
منابع: رد المحتار ۶/۷۸۶؛ المغنی ۶/۲۸۷. ارث، جلد ۲، ص ۱۷۶/۲۵۳.

9197- عاجز

(امور حسبی) انسانی است که به علت کبر سن و یا مرض و غیره از اداره تمام یا بعض امور خود یا مولی‌علیه خود درمانده باشد. حاکم به او ضم امین می‌کند، مانند ضم امین به وصی عاجز.
منابع: جواهر ۴/۶۹۳/۲۶. دانشنامه حقوقی ۱/۷۸۹. وصیت 3۶۲. حدائق ۴/۵۶۹؛ منهاج الهدایه  ۳۱۳؛ جامع المقاصد ۱/۶۶۳؛ مناهج ص 3۳۴؛ تحریر علامه ۱/۳۰۳. ریاض ۲/۵۷. کفایه الاخیار ۱/1۴۹؛ احکام اهل الذمه ص ۴۸؛ ابن نجیم، الاشباه و النظائر، ص ۲۹۵.

9198- عاد

1) امت هود نبی (ع) که بین احقاف و یمن زندگى می‌کردند و به کلی منقرض شدند.
2) در حقوق مدنی اسلامی زمینی را گویند که نشان عمران در آن نباشد و متروک مانده باشد (= ارض عادی، عادی‌الارض). متروکه و عاطل را هم عادی خوانده اند.
منابع:  صبح الاعشی ۱/۳۱۲، ۵/۱۸. احکام السلطانیه ۱۹۰. الاموال 3۸۶–3۹۳. فتوت نامه سلطانی 298. کلیات سعدی 697–786.

9199- عادات

(فقه) کلیه اعمال انسان که صحت و نفوذ آنها محتاج به قصد قربت نباشد خواه محتاج به قصد انشاء باشد خواه نه. در معنی اخص، عادات آن قسمت از مباحث فقه است که در برابر عبادات و امور کیفری (= حدود، قصاص، دیات) قرار می‌گیرد و شامل همه عقود و ایقاعات و امور حسبی و ادله اثبات دعوی و مسائل قضاء می‌باشد. در عصر ما جمع عادت (= عرف) است.
منابع:  شاطبی، موافقات ۲/۲۳۹–۲۲۲–۲۲۵–۲۲۶–238 و جلد ۳/۲۵۲–۲۵۴–۲۴۳؛ سیوطی، الاشباه و النظائر ۱۰.

9200- عادت

در معانی ذیل به کار می‌رود:

  1. مترادف عرف (جواهر ۴/456/34، 547/4)
  2. مترادف معاملات به معنی اعم (در فقه) که در برابر عبادات قرار می‌گیرد، یعنی هرچه خارج از عبادات باشد مصداق عادت است.

منابع:  الفروق فی اللغة 220. دانشنامه حقوقی ۲/۴۹–۵۷. دائرةالمعارف علوم اسلامی ۶/۵۴۱؛ ترمینولوژی حقوق، عقد ضمان، شماره ۱۷۸–۱۸۰. مکتب‌های حقوقی ۶/۱۱۴–۱۶۱؛ شاطبی، الموافقات ۲/228–۲۲۶–322 و 2/128–130–253.

9201 – عادت اجتماعی Coutume

(مدنی- کلیات حقوق) امروزه به آن عرف و عادت گویند که عمل مکرر غالب اهالی محل یا منطقه یا کشور است. آن را عادت مشترک هم گفته‏اند.

منبع: ترمینولوژی حقوق

9202 – عاده البلد

(= عرف محلی) عرف معمول در ناحیه‏ای از کشور (عرف منطقه یا شهر و یا آبادی).

منبع: جواهر 4/181/33

9203 – عاده الشرع

(فقه) عرف عصر شارع مقدس اسلام را گویند.

منبع: جواهر 4/181/26-33

9204 – عادت زنانگی

(مدنی) عادت فردی زنان در رابطه با حیض (قاعدگی) است. ماده 1151 ق.م.

منبع: حقوق خانواده 278/317

10103- غابن

(مدنی) طرف مقابل مغبون در عقد بیع و هر عقد مغابنه است (ر.ک. عقد مغابنه، غبن). مغبون زیان دیده از غبن است (ماده ۴۱۶ ق.م.).
منابع:  مسالک ۱/۱۷۹/31. مجمع البحرین ۴۶۸. ترمینولوژی حقوق. جامع الشتات 138

10104- غار

(به تشدید آخر) اغفال کننده، فریبنده. آنکه در عقود، طرف را اغفال کند (ماده ۳۲۵ ق.م.). ر.ک. ضمان غرور، غرور و واژه ۲۲۶۶.
منابع:  مجمع البحرین 350، قابوسنامه ۱۱۰. دائرةالمعارف حقوق تعهدات 1/1054/5. اعلام الموقعین ۳/۳۹۲. شعائر ۳۷۸

10105- غارت(Pillage)

(جزا) گرفتن اموال منقول غیر به ضرب اسلحه و اعمال قدرت با ارعاب، یعنی چپاول و تاراج که عادتا کار گروهی است. اعراب جاهلی و عشایر مغول به غارت خو گرفته، با آن امرار معاش می‌کردند. اسلام غارت را حرام کرد (ماده شانزدهم عهدنامه یثرب. بنگرید به واژه عهدنامه یثرب، سوره ۴/۱۲۷–94). ر.ک. نهب، غنیمت جنگی.
منابع:  کشاورزی و مناسبات ارضی ۱/۸۱–۸۷–۱۰۶ و جلد ۲/۵۸۸–۵۹۶–۷۸۱–۷۸۲؛ ترمینولوژی حقوق؛ کامل ابن اثیر ۲/۶۲–۶۴، شعوبیه ۱۹؛ البحر ۲۳۴–۳۱۹؛ المبسوط عندالجعفریه ۹۲؛ ارث ۱/۱۲–۱۷؛ صبح الاعشی ۱/۴۳۶؛ مکاتیب الرسول ۹۵–9۱ و ۹۷–۱۳۶–۱۶۱–3۵۳. الجاهل قدیما و حدیثا 14؛ سیوطی، الاشباه و النظائر 106- ۱۹۰–۲۵۶؛ تاریخ ایران ترجمه کشاورز ۱۱۸–۱۰۱؛ ابن خلدون ۵۱۸. تاریخ الامم الاسلامیة (تألیف محمد الخضری) ۸۱–۲۰۵؛ سلوک الملوک 321–۴82؛ فهرست ابن ندیم ۱۵۷–۱۷۰. الدرر النجفیة ۶۹. اعلام الموقعین ۲/۴۵؛ محمد محمود، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس اول ۱۶۱. فلسفه فرهنگ و هنر 104/25؛ 111/2 و 1۱/۱۴۳؛ نهایة ابن اثیر ۴/۳۲۷؛ تاریخ معتزله ۱۸۵؛ مجمع البحرین ۲۵۱–۲۵۲؛ پطروشفسکی، اسلام در ایران 3۸۸–3۸۹؛ بارتولد، گزیده مقالات تحقیقی ۹۸.

10106- غارت زده

(جزا) مجنی‌علیه در جرم غارت است. سلمان ساوجی را است (دیوان ۲۸۹):
دادی دل غارت‌زدگان را به کرم باز / تنها دل مسکین مرا باز گرفتی
لغت‌نامه شاهدی از شعر برای این واژه نیاورده است

10107- غارتی

(جزا) مالی که از راه غارت به چنگ مجرم در جرم غارت آید (تاریخ بیهقی ۱۷/۷۶۳). این واژه با اینکه در تاریخ بیهقی آمده، در معین و لغت‌نامه ضبط نشده است.

10108- غارس

(مدنی) عامل در عقد مغارسه را گویند (ماده ۵۴۳ ق.م.).
منبع:  سؤال و جواب سید، ص ۲۵۹

10109- غارسی

(مدنی) در برخی از ولایات ایران به عقد مغارسه گفته می‌شود که همان مساقات است (ماده ۵۴۳ ق.م.) (ر.ک. مغارسه)

10110 –  غارم Debtor

1) متعهد در عقد کفالت و یا ضامن در عقد ضمان و یا متعهد به دادن تاوان خسارت که به دیگری رسانده است. 

۲) آنکه دیون بر عهده دارد و از ادای آن عاجز شده است، خواه دارایی او از دیون او بیشتر باشد خواه نه، به شرط آنکه در راه معاصی آن دیون به عهده او قرار نگرفته باشد. پس اگر زکات بخواهد باید دلیل بدهد بر وضع دارایی و منشاء  بدهی‏های خود آن وقت از زکات او را یاری دهند تا دیون خود بدهد. گماشتن هیئت مدیره بر بنگاه و کارگاه این کس مستفاد از روح قانون شرع در مصارف زکات است  رک اصناف ثمانيه) سوره 9/60.

منابع: تهذيب اللغه 2/158. نهايه ابن اثیر 2/303 و 3/363. مجمع البحرین ۴۴۱. تفسیر قرطبی 5/257. جواهر 3/79-80 و 4/362/26 و 6/598. احكام السلطانيه ۱۲۳. سلوك الملوك ۲۶۴-۲۵۴. نفائس الفنون 1/482. الاموال 742-797. وافی 3/24. مجمع البيان 3/42. تفسير ابوالفتوح 6/56. تفسير روح المعاني 10/123. تفسیر روح البيان 3/453. سیوطی، اعجاز  القرآن 3/165

۱۰۱۱۱ – غاروقه

(مدنی) زمین‏های کشاورزی در مصر که دولتی بود و به آحاد ناس اذن بهره‏برداری از آنها را می‏دادند و حتی به اذن دولت قابل وقف کردن بود. زنان از آن ارث نمی‏بردند. بین منتفع و دولت در باب واگذاری منافع آن اراضی عقدی بسته می‏شد به  نام غاروقه. از جمله توابع و آثار این عقد آن بود که منتفع می‏توانست بابت دین خود  زمین را به رهن تصرف (بابت دین خود) به مدیون بسپارد تا او بابت ربح طلب خود از آن زمین بهره‏برداری کند بدون استهلاک اصل دین؛ چون مدیون راهن، اصل بدهی را  می‏داد زمین را استرداد می‏کرد. 

منبع ترمینولوژی حقوق

۱۰۱۱۲ – غاز 

واحد پول مسکوک زمان صفویه که از مس بود و هر ده غاز برابر یک شاهی بود. آن را پول به طور مطلق هم می‏گفتند: 

جایی که شتر بود به یک غاز      خر قیمت واقعی ندارد

در زمان قاجاریه غاز کوچکترین واحد پول بود. علت اینکه نام غاز را به این پول دادند در جایی ندیدم. به احتمال قوی در آغاز تصویر غاز بر آن سکه نقش بود: در  عصر صفویه هر ساله در اول سال نو پولهای مسین را عوض می‏کردند و نشان سکه‏های  غاز را که تصویر حیوانات بود (مانند گوزن، بز، ماهی، مار و غیره) تغییر می‏دادند؛ در  زمان شاه صفی اول، نشان پول اصفهان شیر بود و علامت پول‏های کاشان و گیلان و  شماخه به ترتیب، خروس و ماهی و شیطان بود! این اوضاع احتمال تصویر غاز را روی سکه‏های غاز تقویت می‏کند.

منابع: فرهنگ عوام ۴۱۳. فلسفی، زندگانی شاه عباس اول 2/377 و 3/259. فرهنگ جهانگیری ۴۱۰. ترمینولوژی حقوق، واژه ۲۲۷۸. قزوینی، یادداشت‏ها 8/281

10244- ف

(فقه) رمز کتاب خلاف از شیخ طائفه

10245- فنه

یعنی دار و دسته و نیروی مسلح و آماده و معدّ رزم. در باب بغی و بغات از آن سخن گفته می‌شود (ر.ک. بغی). فیئه به معنی رجعت است مانند رجوع زوج به زوجه در باب ایلاء (ر.ک. ایلاء). فئه به معنی رجوع نیست.
منابع: جواهر ۳/۵۹۵/۱۲۱۹-30. معجم متن اللغة ۴۶۲/۴؛ معجم الوسیط. ابن اثیر، نهایه ۳/406. جواهر 5/424/14 و 3/425

10246- فئود (Feod)

(= تیول) فئود یا فیف  Fief اراضی وسیعی بود که پادشاه آنها را به کسان زبده و گزیده می‌داد با امتیازات حقوقی و مالی. صاحب تیول را فئودال (= تیولدار) می‌خواندند. کشاورزان آن اراضی (= سرف) وابسته آن اراضی می‌شدند و با ارباب تیولدار (Lord) سوگند وفاداری یاد می‌کردند (ر.ک. سرف، علج، علوج). بنگرید به واژه فئودالیسم.
از جمله مسائل قابل توجه، مطالعه وضع این‌چنین در آسیا با فئود در اروپای غربی است که با وجود بعد فاصله شباهت بسیار به یکدیگر دارند (ر.ک. اینجو). شما می‌توانید اینجو و فئود را با یکدیگر مقایسه کنید. اینجو در قرون ۱۳۱۴ میلادی به وسیله ایلخانان مغول در ایران، به اوج شکوفایی رسید. مطلب دیگری که از راه مقایسه به وضوح فئود (= تیول) می‌افزاید مطالعه واژه اقطاع است (ر.ک. اقطاع). اینجو به فئود نزدیک‌تر است تا اقطاع. وضع مخالف ‌های یمن روشن نیست تا با فئود به مقایسه نهاده شود (ر.ک. مخالف).

10247- فئودال (Feodal)

صاحب تیول (= فئود) در فئودالیسم غربی (ر.ک. فئود، فئودالیسم). حق بهره‌برداری از فئود و اختیارات و امتیازات بزرگ که پادشاه ممالک محروسه به آنان می‌داد آنان را به صورت جباران محلی (= شاهک‌های محلی) در می‌آورد بر جان و مال مردمان ساکن تیول اعم از شهری و روستایی حکمران مطلق بودند؛ از روستاییان تعهد می‌گرفتند که در موقع بسیج سپاه بی‌عذر و بهانه به جنگ بروند. وضع فئودال‌ها با دهقانان عصر ساسانی متفاوت بود زیرا دهقانان عصر ساسانی از خود زمین ملکی داشت و ساکن روستا بود و با دولت مقاطعه مالیاتی داشت تا مالیات حوزه خود را وصول کرده به دولت برساند البته فرع خراج (= خدمتیانه یا حق‌الوصول) هم برای خود می‌گرفت. ضمناً متعهد بود که هنگام جنگ روستاییان را تجهیز کند. اختیارات وسیع فئودال را دهقانان نداشتند. این دهقانان در عصر اسلامی در برخی از نواحی عنوان «ولوالاب» را داشتند چنانکه در تاریخ قم آمده است (ص ۱۵۵) (ر.ک. خراج، ولالاب).

آنچه مهم است حالت تجزیه‌طلبی فئودال‌ها است یعنی فئودالان به محض احساس قدرت در خود و ضعف در حکومت مرکزی دست به تمرد می‌زدند و علیه دولت مرکزی قیام می‌کردند؛ قیام اردشیر بابکان در آخر حکومت اشکانیان نمونه‌ای بارز است (مجله هنر و مردم، شماره ۴۴، ۲۹/۲۰). در ویس و رامین که به احتمال قوی ناظر به عهد اشکانیان است از فئودالیسم آسیایی این طور یاد کرده است:

فرستادش به هر راهی سواری         به هر شهری که بودش شهریاری
ز شهر و با همه شاهان گله کرد       که بدین چون شد و زنهار چون خورد
از ایشان خواند بهره‌ را بیاری         ز بهری خواست مرد کارزاری

اما نظامی روشن‌تر گفته است:

ز دل دامن هفت کشور گذاشت          بهر کشوری نایبی برگماشت
ملوک طوائف به فرمان او               کمر بسته بر عهد و پیمان او

منابع: ویس و رامین 17/44–۱۸–۲۰. نظامی، شرفنامه 4/522–۵. به اضافه منابع واژه فئودالیسم

10248- فئودالیته(Feodalite)

نظام اجتماعی و اقتصادی و سیاسی که در قرن هشتم میلادی در زمان پادشاهی فرانکش در فرانسه پدید آمد. پیش از آن روستایی مالک زمین خود بود و در آن کشت ولی پس از فتوحات فرانکیش در اسپانیا و شمال ایتالیا و آلمان تدریجاً فئودالیته تا شرق اروپا گسترش یافت. نورمن‌ها در سال ۱۰۶۶ میلادی فئودالیته را به انگلستان و جنوب ایتالیا و سیسیل و اسکاتلند و ایرلند بردند. از قرن دوازدهم میلادی ضدیت با آن آغاز شد.

10249- فئودالیسم (Feudalism)

(= فئودالیته) به علت پیدایش آن در غرب گاه از آن تعبیر به فئودالیسم غربی می‌شود. عناصر آن از این قرار است:
اول ـ رابطه شخصی بین فرمانروای کشور و فئودال.
دوم ـ حق بهره‌برداری فئودال از فئود به صورت مستأجر در مدت معین (رقبی) یا مادام‌العمر (عمری) به شرط آنکه در موقع حاجت دولت مرکزی به سپاه، با تجهیز مردم تیول به کمک پادشاه مرکزی بشتابد.
سوم ـ فئودال اطاعت از حکومت مرکزی را فرض بر خود شمارد. احتمالا مخالف‌های یمن مانند حکومت قبایل هیت در آسیای صغیر تابع حکومت مرکزی نبودند و نمی‌توان وضع آنها را با فئودالیسم وفق داد. فئودالیسم که در مارکسیسم مطرح است (= فئودالیسم شرقی) با فئودالیسم غربی مطابقت ندارد. چه خوب بود اگر امثال مارکس، عناصر فئودالیسم شرقی را احصاء می‌کردند. به هر حال اموری بعدها ملحق به فئودالیسم غربی شد که ارتباط به عناصر سازنده آن ندارد مانند: موروثی شدن تیول، قضاوت فئودال در حوزه خود، مصونیت قضایی فئودال، مصونیت مالیاتی فئودال. به هر حال فئودالیسم عامل خطرناک در تجزیه کشور و تزلزل وحدت ملی بود همانطور که مشایخ صوفیه هم با وحدت ملی در تضاد بودند که دو نمونه بارز آن را در تاریخ سراغ داریم:
الف ـ تعارض پدر مولوی و خوارزمشاه که منتهی به هجرت پدر مولوی به قونیه شد.
ب ـ تعارض امیر جهانشاه ترکمان با شیخ جنید پسر شیخ شاه جدّ شاه اسماعیل صفوی که آن هم منجر به مهاجرت شیخ جنید گردید (روضه‌الصفا ۴/۲۴).
خطر تجزیه کشور به دست فئودال‌ها برخی از سلاطین اروپا را متمایل به طبقه بورژوازی می‌کرد لذا فئودال‌ها پیوسته با تجار در ستیز بودند. شرح این قضیه را در واژه بورژوازی بنگرید.
با توجه به عناصر سه‌گانه فئودالیسم که دیدید مفهوم فئودالیسم غربی بر زمین‌داران بزرگ عصر مشروطه در ایران صدق نمی‌کند هرچند که مظالم و مفاسد بسیار در کارشان بود که یکی تحریف انتخابات مردم از مجاری قانونی بود. در عصر ایلخانان و بلکه پیشتر فئودالیسم با عناصر سازنده آن در خاورمیانه رواج داشت:
خواجه رشیدالدین فضل‌الله وزیر و خاندان جوینی از فئودال‌های معروف شهرنشین بودند. سلاطین عثمانی از زمان بایزید اول (سلطنت ۷۹۲–۸۰۵ ه‍.ق) در کار مملکت متکی به فئودال‌های شهرنشین بودند؛ فئودال‌های صحرا‌نشین از این رو ناراضی شده و در مقام قیام برآمدند؛ با استفاده از اعتقادات شیعیان آسیای صغیر گرد شیخ صفوی جمع شدند و در برابر دولت عثمانی قد علم کردند. در واقع ایجاد صفویه، انگیخته تضاد فئودال‌های شهری و صحرانشین آسیای صغیر بود! بیچاره مؤلف روضه‌الصفا که اصلاً از گردش زمانه بی‌خبر، به مداحی سلاطین صفویه مشغول بود.
منابع: کشاورزی و مناسبات ارضی ۴۸۳–۵۹۳–۶۰۶؛ پطروشفسکی، اسلام در ایران 3۸۷؛ احسن‌التقاسیم ۲/۴۹9؛ ابن‌خلدون ۵۷۸؛ مینوی، نقد حال ۲۳۳؛ محمود محمود، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس ۱۶۷–۱۶۸؛ یونسکو، تاریخ پیشرفت علمی و فرهنگی بشر، جلد اول، بخش دوم، قسمت اول ۱۸۹ تا ۱۹۲؛ تاریخ ایران، ترجمه کشاورز 283-337-346-362-638؛ فلسفه فرهنگ و هنر 72/11؛ 81/15 به بعد؛ ۱۴/۵۵؛ ۲۵/۹۰؛ ۲۳/۱۰۸؛ ۱۰/۲۴۷؛ ۱۷/۲۷۹؛ ۲۱/۲۸۳؛ منطق حقوق ۱۵۱۳؛ تاریخ معتزله ۱۱۷–۱۵۵–۱۶۱–۲۸۵؛ تاریخ زندگانی شاه عباس ۳/۱۱۹–۱۲۱–۱۲۳؛ کریستن‌سن، تاریخ ایران در زمان ساسانیان ۱۲۶ به بعد

10250 – فائو F.A.O.

سازمان خواروبار و کشاورزی جهانی که از موسسات سازمان ملل متحد است و در سال 1945 میلادی تاسیس شد. عمل آن توسعه اقتصاد جهان از راه ارتقاء زراعت و پخش محصولات کشاورزی و اصلاح وضع دهقانان و افزودن چند و چون مواد غذایی است.

10251 – فاجره

(جزا) زن زناکار است. فجور زنا است.

منبع: جواهر 6/470/26

10252 – فاحشه

آنچه از بزه‏ها و معاصی که قبح آن شدید باشد مانند راهزنی و عمل شنیع. غالباً در زنا به کار می‏رود. هر صفت بد از قول و فعال را فاحشه گویند (رک. فحشاء).

منابع: تهریب اللغه 4/188. ابن اثیر، نهایه 3/415. مجمع البحرین 292. تفسیر قرطبی 5/83/11 و 103/8 و 143/5

10253 – فاحشه خانه

(= زناخانه، دار الزنا، بیت اللطف) محل فعل زنا. منابع: دیوان خاقانی 291. زندگانی شاه عباس 3/55

10498- ق

۱) در برخی از تألیفات این حرف رمز مال قیمی است.
۲) رمز کتاب من لا یحضره الفقیه است.
منابع:  راهنمای کتاب، اسفند ۱۳۵۲. سال شانزدهم، ص ۶۴۶. جواهر ۴/۱۱0/۲

10499- ق.م.

۱) رمز قانون مدنی است.
۲) رمز تاریخ‌های قبل از میلاد است

10500- قائف

آنکه نشان‌ها شناسد و از روی قیافه و خطوط چهره و نشانی‌های صورت کسی بتواند وجه شباهت او را با دیگری از اقارب احتمالی بازیابد که در جاهلیت نزد عرب موجب الحاق نسب بود. پس قائف کارشناس انساب بود. امامیه آن را نپذیرفته‌اند.
(دائرةالمعارف علوم اسلامی، رک. عیافه)
منابع:  نهایه ابن اثیر 121/4؛ سیوطی، الاشباه و النظائر ۲۹۵؛ اعلام الموقعین 348/2؛ دائرةالمعارف علوم اسلامی ۹۴۷

10501- قائم

آنکه امری یا اموری به وجود یا مدیریت او وابسته باشد. قائم بالله آنکه فرامین خدا را اجرا کند(رک. قیم)

10502- قائم مقام(Ayant-droit)

(مدنی) کسی که به جانشینی از دیگری دارای حقوق و تکالیف گردد، خواه آن دیگری زنده باشد یا مرده (مانند مشتری که قائم‌مقام بایع در مبیع است و وارث که قائم‌مقام مورث است). قائم ‌مقام گاه برای اجرای هدف آن دیگری عمل می‌کند (ماده ۳۹۵–۴۰۱ ق.ت) و گاه برای اجرای هدف خود مانند وارث. قانون ایران دقت در تفاوت قائم‌مقام و نماینده به کار نبرده است. دو فرق عمده وجود دارد:
۱) حقوق و تکالیف قائم مقام بیش از نماینده است.
۲) نماینده فقط نسبت به زندگان استعمال می‌شود پس وارث نماینده مورث نیست (رک. نماینده).
منابع:  ترمینولوژی حقوق. دانشنامه حقوقی ۵/۴۶۹/۳ و ص ۲

10503- قائم مقام تجاری

ماده ۳۹۵ ق.ت. متعرض آن شده است. قائم ‌مقام تجاری به دستور و به حساب صاحب تجارتخانه عمل می‌کند و خود او تاجر نیست. در امور مهم باید وکالت‌نامه داشته باشد اما در امور جزئی وکالت‌نامه لازم ندارد مانند فروش کالا در مغازه تاجر یا معاملات نقدی. قائم‌مقام تجاری ممکن است منفرداً عمل کند یا مجتمعاً.
منبع: دانشنامه حقوقی ص ۸ شماره ۸

10504 – قائم مقامی Subrogation

سمت قائم مقام است. این دو قسم است:

اول- قائم مقام اشیاء (= بدل) مانند ثمن که بدل مبیع است. در تبدیل تعهد به اعتبار تبدیل دین هم این نوع قائم مقامی هست.

دوم- قائم مقامی اشخاص مانند قائم مقامی در تبدیل تعهد به اعتبار دائن یا مدیون.

اگر قاضی در اثناء رسیدگی بیمار شود دادرس علی البدل قائم مقام او می‏شود.

خلیفه قاضی در قدیم قائم مقام قاضی بود. اگر یکی از طرفین دعوی بمیرد وراث او قائم مقام در دعوی می‏شوند. در عقود معوض، منتقل‏الیه قائم مقام منتقل‏عنه است و این قائم مقامی در عقود است.

قائم مقامی به حکم قانون قائم مقامی قانونی است. اگر ناشی از عقود باشد قائم مقامی در عقود است. اگر در مراحل اجراء اسناد یا احکام باشد قائم مقامی اجرائی است. حاکم در بیع مال محتکر قائم مقام قانونی است. قائم مقامی در ثبت املاک هم متصور است: خریدار ملک ثبت نشده، در پرونده ثبتی قائم مقام است.

منابع: دانشنامه حقوقی 5/6/6 و 7/7 و 11/9 و 16/11 و 17/12. دائره‏المعارف تعهدات 1/693. ارث، جلد اول، فهرست. مفتاح الکرامه 8/150. هفته دادگستری، شماره 33، ص 136. MAZEAUD دروس حقوق مدنی، جلد دوم، بخش اول، شماره 841-844. DEKKERS حقوق مدنی بلژیک، جلد دوم، شماره 555-556

10505 – قاآن

(= خاقان) در زمان مغولان به کار رفت مانند لقب و بعداً متروک شد.

منابع: بارتولد، گزیده مقالات تحقیقی 416-417. تاریخ ایران، ترجمه کشاورز 321

10506 – قاآنچی

آنکه دام‏های خاقان به او سپرده می‏شد تا نگاه دارد و دارندگان اینجو بودند (رک. اینجو).

منبع: جامع التواریخ رشیدی 1096/23

10507 – قابل

(مدنی) آنکه در عقود قبول را اظهار کند. در برابر ایجاب کننده (موجب) به کار برده شده است.

منابع: تاثیر اراده، شماره 470-471. مبسوط سرخسی 2/128. جواهر 4/221/38. منیه الطالب 1/36. شرح فتح القدیر 5/80

11131- ک

۱) علامت اختصاری برای کتاب «اکمال‌الدین» صدوق.
۲) علامت اختصاری برای کتاب مدارک در فقه امامیه.

11132- کا

علامت اختصاری برای کافی کلینی است.

11133- کابین

(مدنی) یا کاوین، مهره و صداق زن را گویند
منابع:  دیوان مسعود سعد ۶۴۷. دیوان خاقانی ۱۰۵

11134- کابین رسمی

(مدنی) کابینی است که مقدار آن را دولت معین کند. در زمان غازان ایلخان معمول مقدار آن نوزده دینار و نیم بود.
منبع:  جامع‌التواریخ ۱۰۸۶

11135- کابینه (Cabinet)

1) در رژیم پارلمانی به مجموعه وزرا و معاونین آنها گویند که در مقابل مجلس مقننه مسئولیت مشترک دارند. رئیس کابینه را صدر اعظم، نخست‌وزیر، مقدم‌الوزراء، رئیس‌الوزراء، گفته‌اند.
۲) مترادف با دفتر به کار می‌رفت.
منبع:  ترمینولوژی حقوق

11136- کاپیتالیسم (Capitalisme)

نام نظام اجتماعی است که در آن نظام ابزار تولید در مالکیت جمعی معدود قرار دارد و در نتیجه عایدات سرشار بهره آنان است. مالکیت خصوصی و بانک‌داری زمینه‌ساز کاپیتالیسم است.

11137- کاپیتولاسیون (Capitulation)

۱) معاهده‌ای است که به موجب آن، بیگانگان در کشوری حق اقامت به دست آورده و از برخی حقوق و مزایا به طور اختصاصی بهره‌ور می‌شوند.
۲) حق قضا اجانب در کشور دیگر. ایران در سال ۱۳۰۶ هـ..ش نظام کاپیتولاسیون را ملغی کرد.
منابع:  زندگانی شاه‌عباس 3/۶۸–۷۰. مجله آینده، اول، ص ۱۹۱؛ ترمینولوژی حقوق؛ فرهنگ سیاسی نمونه

11138- کاتب

نویسنده، دبیر، منشی. مثلاً منشی دادگاه را کاتب قاضی می‌خواندند.
منابع:  صبح‌الاعشی ۱/۵۲–۵۴-103-137 و ۵/۴۵۲ . قابوسنامه 213/6؛ معین‌الحکام ۹۲–۹۴؛ لسان‌الحکام5؛ سلوک‌الملوک ۱۲۴–۲۵۲؛ نتیجه‌الآمال ۹۶؛ تدریب‌الراوی2/89/90

11139- کاتب الانشاء

یعنی دبیران رسائل و نامه‌ها. این دبیران در قدیم تحصیلات عمیق داشتند؛ خاقانی و ناصرخسرو و رشید وطواط کاتب‌الانشاء بودند. کاتب‌الانشاء را کاتب دیوان هم می‌گفتند.
منابع:  صبح‌الاعشی ۱/۸–۵۶؛ سلوک‌الملوک ۲۱۷. احکام‌السلطانیه ۲۱۵

11140 –  کاتب التسمیع

در اصطلاحات اهل حدیث، شاگردی بود که حدیث را می‏شنید و سپس می‏نوشت؛ او باید نام سامع را که استاد حدیث بود بنویسد. اگر حضار جلسه زیاد بودند یک نفر سخن استاد را می‏شنید و به دیگران می‏رساند که او را مسمع می‏خواندند و کاتب التسمیع باید نام مسمع را هم یادداشت می‏کرد.

منابع: نتیجه المقال 96. تدریب الراوی 2/89-90

۱۱۴۸۱ – گانگستر Gangster

گروه اراذل و بدکاران را گویند.

منبع: فرهنگ سیاسی نمونه

۱۱۴۸۲ – گاوبند

کسی که مالک زمین نیست و با داشتن یک یا چند عامل زراعتی، به وسیله برزگر یا کارگر زراعتی در زمین مالک زراعت می‌کند و مقداری از محصول را به صورت نقدی یا جنسی به مالک می‌دهد.

۱۱۴۸۳ – گاوصندوق Cash-box safe

صندوق بزرگ و استوار که اسناد و اوراق مالی و وجه نقد زیاد در آن گذارند و معمولا با وسیله رمز گشوده می‌شود. گاو در این واژه به معنی بزرگ است نظیر خر در خرگوش و خرچنگ و خرمن و خرگاه و غیره.

۱۱۴۸۴ – گدایی

تقاضای پول و کالا از مردم بلاعوض (= تکدی، دریوزه)، خواه برای خود باشد خواه برای سکنه خانقاه و دراویش. سالب عدالت است و شهادت گدا مسموع نیست.

منبع: جامع‌الشتات ۱۱۹

۱۱۴۸۵ – گذر

بخشی از محله را گویند. در آغاز مشروطه از نظر انتظامی شهرها را به چند محله و هر محله را به چند گذر قسمت کرده بودند. اداره گذرها به عهده یک نفر عضو نظمیه بود که او را نایب می‌خواندند. نظمیه گذر اعضاء و اعوانی داشت. به نام دهباشی و پلیس و گزمه که هر یک از آنان را تابین نظمیه می‌خواندند و ریاست آنها با نایب بود. تابین‌ها لباس متحدالشکل وزارت کشور را داشتند و اسلحه حمل می‌کردند.

منبع: ترمینولوژی حقوق، واژه ۴9۸۸

11486 – گذرنامه

 (تذکره، پاسپورت، باشبرد) سندی که برای اجازه عبور از کشوری به خارج به عابر دهند.

منابع: مجله هنر و مردم 3۵/۳۵، دانشنامه حقوقی 5/168. ترمینولوژی حقوق

11487 – گذشت شاکی خصوصی

(جزا) یعنی شاکی در پاره‏ای از جرم‌ها (که جنبه حق‌الناس دارد) از حق تعقیب خود چشم بپوشد.

منبع: جواهر 6/497/1-2-3 و 519/26 و 520/2

11488 – گرافیک Graphique

(= نمودار) مجموعه خطو‌طی که سیر پدیده‌ای را نشان دهد.

منبع: ترمینولوژی حقوق

11489 – گرانی

سیر صعودی نرخهای مجموعه‌ای از کالای مصرفی است و ارزانی عکس آن است. در احیاء العلوم آمده است: «بونعیم گفت: سفیان ثوری را دیدم که سبویی در دست و انبانی بر پشت انداخته! گفتم: کجا می‌روی؟ گفت شنیده‌ام که در فلان موضع نرخ‏ها ارزان است. آنجا میروم تا مقیم شوم، چه آنجا به سلامت دین و کمی اندیشه نزدیکتر باشد. و این گریختن است از گرانی نرخ.»

منبع: احیاء العلوم. نیمه دوم ربع عادات، ص 731/14

11490 – گردن

(= ذمه، عهده). نظامی و سلمان ساوجی به ترتیب آورده‏اند:

یا رب بروز حشر مگیر از پی منش         هر چند هست خون دل من بگردنش

ساقی دوران هر آن خون کز گلوی شیشه ریخت   گر بجویی یابی آن خون بیشتر در گردنم

منابع: دیوان نظامی 296. دیوان سلمان 238-603

11539 – لائط

(=لوطی) مرتکب فعل لواط (=عمل شنیع) ماده 1056 ق.م

11540 – لائیک Laics (Laic)

در لغت به معنی اموری است که وابسته به گروه دینی مسیحی نیست یعنی الزاماً وابسته به کلیسا نیست، به عبارت دیگر: ناشی از روش عقل است خواه موافق حقوق کلیسا باشد یا نباشد پس لائیک نسبت به قواعد کلیسا لابشرط است.

در کشورهای اسلامی نیاز به لائی سیزم (Laicism) ندارند زیرا در صورت حاجت عمومی از طریق احکام ثانوی وارد می‏شود و در آن باب هم رعایت حداکثر احتیاط شرعی را می‏کنند و از دائره عسر و حرج قدم بیرون نمی‏گذارند. اما اصحاب اباحت مانند صوفیه و غیرصوفیه حکم آنان جدا است و عمل آنان نه قاعده است و نه معیار. بنا به توضیح که لغت لائیک اساساً در قلمرو حقوق کلیسا در اروپا آمده است ترجمه آن به عرفی (در بلاد اسلامی) چنانکه قزوینی کرده است خطای محض است از کسی که اهل اصطلاحات فقه نبوده است (رک. حاجت عمومی، حکم ثانوی، عسر و حرج، عقده خوف، واجبات نظامی، عرف و شرع).

منابع:  قزوينى، يادداشت‏ها ٤/116. یونسکو تاريخ پيشرفت علمى، جلد چهارم؛ بخش اول 86/170. فرهنگ اصطلاحات اجتماعى و اقتصادى ٢١3. ترمينولوژى حقوق

11541 – لاادری

1) در مقام نقل شعر یا قولی اگر قائل و شاعر معلوم نباشد عنوان (لاادری) به آن می‏دهند!

2) در اصطلاحات آیین دادرسی اسلامی نام یک نوع جواب (یا بازتاب) مدعی‏علیه در برابر دعوی مدعی است که قول او را تکذیب و انکار نمی‏کند ولی اظهار بی‏اطلاعی می‏نماید.

منابع: قضاء آشتیانی 90. دائره‏المعارف علوم اسلامی 504/4

11542 – لاباس

باس یعنی گرفت و گیر و عذاب و بازخواست. در نصوص شرع، مفید نفی الزام است و مفید اباحه است مگر اینکه قرینه‏ای بر کراهت یا استحباب باشد.

منابع: رد المحتار 4/153. عوائد الایام 24

11543 – لاباس به

(علم الحدیث) سه معنی ذیل را برای آن احتمال داده‏اند:

1) راوی ضعیف واضح نیست.

2) روایت راوی محل تامل است.

3) در حدیث او باید نگریست (=لیس به باس) برخی احتمال داده‏اند که واژه مزبور به معنی ثقه بودن راوی است.

منابع: وافى  1/33. تدریب الراوی 1/434-344. کفایه بغدادی 60. شرح البدایه 96-97. جامع المقال 26-27

11544 – لابشرط

(فقه) هر مفهوم که نسبت به یک یا چند قید، بی تفاوت و آزاد باشد مانند مال که نسبت به قیود «منقول و غیرمنقول» بی قید و بی تفاوت است. این مورد را «لابشرط مقسمی» نامیده‏اند. عقد کفالت نسبت به اقسام خود (= کفالت موجل. کفالت موقت. کفالت حال. کفالت مطلق) لابشرط مقسمی است. لابشرط قسمی هم وجود دارد که یکی از مصادیق لابشرط مقسمی است و در عرض سایر اقسام آن مقسم جایی دارد مانند کفالت مطلق در ماده 737 ق.م. که لابشرط قسمی است. دو عبارت ذیل بیان توضیح می‏کند:

الف- مطلق کفالت که لابشرط مقسمی است.

ب- کفالت مطلق که لابشرط قسمی است.

منبع: ترمینولوژی حقوق

11545 – لاجناح

جناح (به ضم اول) معرب گناه فارسی است؛ پس لاجناح یعنی گناه ندارد. این عبارت را معادل «لاحرج» به کار می‏برند.

منبع: شاطبی، الموافقات 1/8-103

11546 – لاحرج

حرج بر وزن فرج و کرج تنگنا اتس. مولوی گوید:

تا نیفتی چون فرج اندر حرج     صبر کن! کالصبر مفتاح الفرج

از قواعد عام و کثیر الفائده اسلامی است که مصرح در قرآن کریم است:

1) ما جعل الله علیکم فی الدین من حرج

2) یرید الله بکم الیسر و لایرید بکم العسر

و در حدیث رفع آمده است: «رفع… مالا یطیقون» این قاعده را در فقه قاعده عسر و حرج (= حرج منفی) هم گویند. بین حرج و ضرر عموم و خصوص من وجه است پس قاعده لاضرر را نباید با قاعده لاحرج خلط کرد: ضرر بی مشقت و حرج فراوان است. نتیجه اجرای قاعده لاحرج اباحه است و نتیجه اجرا لاضرر، منع است. تمام رخص به لاحرج بازمی‏گردند. (عوائد الایام 67. ابن نجیم، الاشباه و النظائر 75). در تعارض لاحرج با احتیاط عقلی در اطراف علم اجمالی، قاعده لاحرج اعمال می‏شود. (رک. عسر و حرج)

منابع: نهایه ابن اثیر 1/361-362. جواهر 3/406/4-14 و 445/16 به بعد و 543 و جلد 5/416/29 تا 32 و جلد 6/101/21. عوائد الایام 22- 57- 61- 62- 64- 66- 67. عناوین 89- 90- 93- 96. مکاسب 58. منیه الطالب 2/224/226. میرزا حسن بجنوردی، القواعد الفقهیه 1/209-212- 214- 216- 217. الموافقات 1/87-117-118-205- 209 تا 216-231-232. الزواجر 1/65

11547 – الخلاف

(فقه) یعنی اهل این فن در مسئله معین مورد بحث، اختلاف نکرده‏اند و حتی اظهار توقف و تامل هم ننموده‏اند و این در صورتی است که وارد مسئله شده باشند. اما اگر نسبت به آن مسئله سکوت کرده باشند و متعرض نشده باشند لاخلاف، ناظر به آنان نیست. به هر حال تساوی معنی لاخلاف و معنی اجماع، محل بحث است.

منابع: ادب القاضی 1/461-465. الموافقات 3/218. اعلام الموقعین 1/30. مکتب‏های حقوقی 98. احکام آمدی 1/228- 230- 256- 257

11548 – لازم

وابسته چیزهای مادی یا معنوی؛ چنانکه آهن در طبیعت خالص نیست بلکه احجار و فلزات دیگر به آن وابسته است. آن چیزها را ملزوم گویند و این وابستگی را لزوم خوانند. لازم را اقسام ذیل است:

1) لازمی که هرگز از ملزوم جدا نگردد (= لازم ذاتی. لازم لاینفک) مانند رنگ که لازمه اجسام است.

2) لازمی که جدایی ناپذیر از ملزوم باشد مانند احجار آمیخته به آهن در طبیعت (= لازم مفارق)

3) لازمی که ملازمت آن خرد دریابد (= لازم عقلی)

4) لازمی که ملزوم در وجود خود، به آن نیاز دارد (= لازم وجود) مانند مکان که لازم جسم است و جسم در وجود به آن محتاج است.

5) لازم قانونی که به حکم قانون است مانند انفاق در مورد کسی که اقرار به نسب طفلی به خود کند که باید قانوناً نفقه او را بدهد.

6) هرگاه ملازمه طبیعی باشد آنرا لازم طبیعی گویند.

7) اگر ملازمه عرفی باشد لازم را لازم عرفی خوانند، چنانکه لازمه جزمیت تعصب است و لازمه تحقیق، شک کردن است.

8) لازم بین (= واضح و بی نیاز از استدلال) و آن چنان است که به محض تصور لازم و ملزوم یقین به ملازمه پدید آید.

9) لازم غیربین (= ناپیدا) و آن چنان است که ملازمه محتاج به استدلال باشد مانند ترتب رشد ناموزون حک.مت بر فتوحات خارجی. امثله فقهی و حقوقی را که مفصل است در منابع ذیل می‏توان دید:

منابع: منطق حقوق 1482. نهایه ابن اثیر 4/248. دائره‏المعارف علوم اسلامی 209/55. دانشنامه حقوقی 3/148-191 و جلد 4/203/11 و 404/12 و جلد 5/219- 241- 242/40 و 247/47 و 248/49. عناوین میرفتاح ص27. ترمینولوژی حقوق

11632 – م

در برخی از کتب سلف این حروف رمز «مثلی» است در برابر قیمی.

منبع: راهنماى كتاب، اسفند سال ١٣٥٢، سال شانزدهم، ص  646

11633 – مواخات Brotherhood

(مدنی) یعنی پیمان برادری بستن (سوره انفال آیه 72). ارث بردن در عصر جاهلیت و آغاز اسلام به عقد محالفت (= هم قسم شدن) بود که عقد موالات خوانده شده است، واژه 9696 اندکی پس از آن ارث به هجرت مقرر گردید (رک. واژه 985) و رسول اکرم (ص) بین انصار و مهاجرین عقد اخوت (= مواخات) بست و به موجب این عقد، مهاجر از انصاری ارث می‏برد نه از اقارب کافر خود. با نزول آیه ششم سوره احزاب، ارث به هجرت (یا ارث به مواخات) منسوخ شد (رک. اولوالارحام)

منبع: تفسیر قرطبی 5/79/20 به بعد و 165/11 به بعد و 8/56/16 به بعد

11634 – موالف

(فقه) در متون فقه امامیه مقصود از این کلمه (که در برابر مخالف opposition) به کار می‏رود شیعه امامیه است.

منبع: جواهر 4/77/30

11635 – موامره

(مدنی) شور کردن است. اشتراط موامره در عقود معاوضه این است که مشروط‏له حق دارد که پس از عقد با ثالث مشورت کند و اگر صواب دید عقد لازم و قطعی می‏گردد وگرنه مشروط‏له حق خیار فسخ (= خیار موامره) دارد.

منبع: جواهر 4/104/11

11636 – موتشره

واشره زنی است که دندان‏های خود را مانند دختران تیز و ظریف کند و مؤتشره (یا موتشره) کسی است که واشره را به این عمل فراخواند. در باب تدلیس در نکاح طرف توجه است.

منابع: تهذیب اللغه 11/409. نهایه ابن اثیر 5/188

11637 – موتشمه

واشمه آن است که دیگری را خالکوبی کند و موتشمه (= مستوشمه) آن است که تن به آن کار دهد.

منابع: تهذیب اللغه 11/433. نهایه ابن اثیر 5/189.

11638 – موتفکات

سرزمین‏های مخروبه و ویران به آفات عظیم طبیعی مانند سیل و زلزله و ملحق به آن است هیروشیما (سوره توبه آیه 70 و سوره الحاقه، آیه 9).

منابع: ابن اثیر، نهایه 1/56. فتوح البلدان 140. ابن اثیر، الکامل 2/493. تفسیر قرطبی 5/202 و 17/120. ابن حجر، تفسیر غریب الحدیث 18. وافی 1/171.

11639 – موتللف و مختلف

در علم درایه در باب شناخت طبقات روات اگر نام آنان در رسم‏الخط مانند یکدیگر باشد ولی در تلفظ فرق داشته باشند روایت آنان را موتلف و مختلف نامیده‏اند مانند دو نام (جریر- حریز) که اولی جریر بن عبدالله البجلی است و دومی حریز بن عبدالله السجستانی؛ اسم آنان موتلف است و از روی طبقات راویان شناسایی می‏شوند.

11640 – موتمر

یعنی کنفرانس (رک. کنفرانس).

11641 – موتمن

(مدنی) یعنی امین، ودیعه‏گیر (سوره 2/283)

13790 – نائم

(مدنی ـ جزا) در اعمال حقوقی (عقود، ایقاعات) مسلوب العباره است (رک: مسلوب العباره) نیز در هر فعل که قصد فعل شرط موثر بودن آن است مانند اقرار. اما در احکام وضعی ضمان متوجه او است مانند صغیر و دیوانه (ملاک ماده ۱۲۱۶ ق.م.) پس اگر در خواب بغلطد روی ظروف و بشقاب میزبان و بشکند ضامن اتلاف است. در امور کیفری هم افعال او محکوم به حکم خطا است (رک. خطا). در منابع این بحث نا منقح است.

منبع: جواهر 3/262/23 و جلد 4/374/9-10

۱۳۷۹۱ ـ نابالغ

(مدنی) یعنی آن آدمی که به سن بلوغ شرعی نرسیده باشد. به فارسی نا رسید گویند. فردوسی گوید (شاهنامه 264/39):

چه مایه زن و کودکان نا رسید    کز زیر پی پیل شد ناپدید

۱۳۷۹۲ ـ نابکار

حرام، خلافکار، ناآزموده، یاوه.

منابع: داستان‏های بیدپای 72/5 و 99/1 و 238/24. تاریخ بیهقی 660/15. شاهنامه ۴۲/۳۶ و ۴۱۸/۱. دستور جامع زبان فارسی 415/500. الهی‏نامه عطار ۳۶

۱۳۷۹۳ ـ ناپاک دین

کافر، از دین برگشته. فردوسی گوید (شاهنامه ۲۹/۳۳):

صدم سال روزی به دریای چین

پدید آمد آن شاه ناپاک دین

۱۳۷۹۴ ـ ناپاک زاده

حرام‌زاده، فرزند نامشروع. فردوسی گوید (شاهنامه 530/50):

ز ناپاک‏زاده مدارید امید            که زنگی به شستن نگردد سفید

یکی آنکه ناپاک خون پدر          نریزد ز تن پاک‌زاده پسر

پاک‏زاده حلال‏زاده است پس بالملازمه ناپاک‏زاده حرام‏زاده است.

۱۳۷۹۵ ـ نابخش

(مدنی) به واژه‌های منجرش، نخش بنگرید.

منبع: جواهر 4/95/32 و 294/2

۱۳۷۹۶ ـ ناحیه  Region

۱) برزن: دادسرای ناحیه.

۲) از القاب اعاظم و کبار است چنانکه در باب توقیعات امام عصر (عج) می‌گویند: ناحیه شریفه، ناحیه مقدسه

۱۳۷۹۷ ـ ناحیه ثبتی

واحد ثبتی حاصل از تقسیم یک حوزه اداره یا دائره ثبت است (مواد ۹ ـ ۱۰ قانون ثبت سال ۱۳۱۰).

منبع: ترمینولوژی حقوق

۱۳۷۹۸ ـ ناخدا

کشتی‌بان. در موضوعات فرهنگستان سرهنگ نیروی دریایی است.

منبع: ترمینولوژی حقوق

۱۳۷۹۹ ـ ناخسته

آن زن که دیگری را هول دهد. ناحس دافع و هول‌دهنده است؛ طرف او را منخوس گویند. اگر یکی دیگری را هول دهد و ثالثی را مصدوم یا مقتول کند در حقوق جزا در ضمان او بحثی هست. امسال در زیارت دویست و پانزده تن هلاک شدند که احتمالاً پاره‌ای از آنها مثال این واژه‌اند.

منابع: جواهر 6/634/35 و 635/4. ابن اثیر، نهایه 5/32

14256 – وابستگان دادگستری

كسانی كه شغل آنان فراهم آوردن تسهيلات و كمك به متصديان دادگاه‏ها و دادسراها و به اصحاب دعوى و وصول و ايصال محكوم‏به است خواه مستخدمان دولتى باشند (مانند كارمندان دفترى و ماموران ابلاغ واجراء) خواه نه مانند وكيل دادگسترى و کارشناس و سردفتران و دفتریاران اسناد رسمی

منبع: ترمینولوژی حقوق

14257 – وابسته Attache

در سفارتخانه‌‏ها به ماموری گفته می‏شود که تازه مشغول به کار شده و به پایه دبیری نرسیده باشد.

منبع: ترمینولوژی حقوق

14258 – وابسته تجاری Attache Commercial

(بین‏الملل عمومی) نماینده فنی منصوب از طرف وزارت خارجه نزد نماینده سیاسی یا کنسول برای بررسی وضع بازرگانی و اقتصادی کشور محل ماموریت، به منظور کمک به توسعه تجارت خارجی کشور خویش و دادن اطلاعات لازم و سودمندت به اتباعت کشور خود در امور بازرگانی.

منبع: ترمینولوژی حقوق

14259 – وابسته سفارت Attache d’ambassade

(بین‏الملل عمومی) عضو سفارت که از حیث رتبه در کُر دیپلماتیک در درجه ادنی است، و از طریق مسابقه انتخاب می‏شود و نزد یک سفارتخانه یا نمایندگی یک دولت، ایفاء وظیفه می‏کند.

منبع: ترمینولوژی حقوق

14260 – وابسته نظامی Attache militaire

(بین‏الملل عمومی) افسر زمینی یا دریایی، منصوب از سوی دولت خود در یک سفارتخانه یا نمایندگیت برای آگاهی از وضع جنگی یا بحری محل ماموریت خود و دادن اطلاعات لازم به دولت خویش. او از مصونیت سیاسی برخوردار است.

منبع: ترمینولوژی حقوق

14261 – واجار

(= دجار، بازار) سوق الاهواز را «خوجستان و جار» یعنی خوزستان بازار نامیده بودند که همان اهواز است. واجارگاه محل تجمع سوداگران و مشتریان است که به تازی سوق گویند. واجارگاه دهی است در گیلان در شمال ایران و قطعاً مرکز خرید و فروش معروفی بوده است (رک. بازارگاه).

منبع: نولدکه، تاریخ ایران و عربها در زمان ساسانیان 63

14262 – واجب

در معانی ذیل به کار رفته است:

اول- متعلق امر اکید قانونگذار شرعی (= امر واجب) خواه از عبادات باشد خواه نه.

دوم- صفت عقد لازم. وجوب بیع یعنی لزوم بیع: و اذا افترقا وجب البیع.

سوم- تعهد: واجبات مالی یعنی تعهدات مالی که از اصل ترکه اخراج می‏شود.

قانون مدنی در باب مصارف ترکه از آنها سخت گفته است (رک. مصارف ترکه). در برخی از ممالک اسلامی حقوق تعهدات را حقوق واجبات گویند (رک. واجبات).

در علم کلام موجودی است که وجود او مبسوق به عدم نباشد یعنی خداوند واحد که واجب‏الوجود است. و واجب به معنی ثابت نیز هست: اسقاط ما لم‏یجب یعنی اسقاط ما لم‏یثبت و لم‏یوجد.

منابع: عقد ضمان از راقم این سطور، فهرست الفبائی. وصیت از راقم این سطور 275. ترمینولوژی حقوق. ارث، جلد اول، ص 60. احمد فتحی زغلول، شرح قانونی مدنی مصر 56-125. مکتب‏های حقوقی 16. نفائس الفنون 1/420 و 2/529. الطرق الحکمیه 317. سلوک الملوک 407. جامع المقاصد 1/582. وصیت از راقم این سطور 176-177. عده الاصول 85. مرصاد العباد 538. جواهر 5/511/4. دائره‏المعارف حقوق تعهدات 1/802. مسالک 2/162/13. دانشنامه حقوقی 5/403. مجمع البحرین 305. وافی 1/15. جامع الشتات 68. آمدی، الاحکام 1/86. شرح فتح القدیر 5/83

14263 – واجب ادبی

یعنی تعهد اخلاقی.

منبع: احمد فتحی زغلول، شرح قانونی مدنی مصر 126

14264 – واجب الاداء

(مدنی) دینی که بر مدیون ایفاء آن لازم و فرض است.

منبع: نفائس الفنون 1/538

14265 – واجب الحج

(فقه) آنکه مستطیع شده و تکلیف زیارت کعبه متوجه او گردیده باشد.

منبع: فرهنگنامه حج

14915 – هازل

(مدنی) هزل ضد جدّ است، به فارسی هم می‏گوییم: شوخی می‏کنی یا جدی می‏گویی؟ در عمل حقوقی (عقود و ایقاعات) هازل، قصد نتیجه وجود ندارد (رک. عقد) و چون قصد نتیجه از عناصر عمومی عقود و ایقاعات است پس عقد هازل و ایقاع هازل به کلی باطل است نه غیر نافذ و موقوف. در صفحه 235، شماره 270 حقوق خانواده بحث بیشتر هست.

منابع: حقوق خانواده، ص 235. تهذیب اللغه 5/151. ابن اثیر، نهایه 5/263. اعلام الموقعین 5/157-160-162. رد المحتار 4/507. مکاسب 50

14916 – هاشمه

(جزا) جراحتی است به صورت شکستن استخوان مجنی علیه و یا کوفتگی آن؛ اگر در سر و صورت و گردن باشد یک دهم دیه کامل (= دیه نفس) را باید بدهد وگرنه یک بیستم.

منابع: المجموع 17/214-243-244. رد المحتار 5/580-582. کشاف القناع 5/558. تهذیب اللغه 6/94. مجمع البحرین 146. جواهر 6/685/7

14917 – هاشمی

منسوب به هاشم. صدقات یعنی زکوات بر بنی‏هاشم حرام است اما صدقات هاشمی بر هاشمی حرام نیست. تفصیل در فقه است.

منبع: جواهر 3/74/37 و 90/3/21-29

14918 – هامش Apostille

هر نوشته که به صورت تغییری در متن سند یا الحاق به متن سند در حاشیه سند نویسند و جز سند به شمار آرند.

منبع: ترمینولوژی حقوق

14919 – هایشات

(= هیشات، هوشات) جرح و قتل که در فتنه‏ها و هیجان‏ها روی دهد و فاعل معلوم نگردد.

منابع: مجمع البحرین 294. ابن اثیر، نهایه 5/287. جواهر 6/583/3

14920 – هبه (donations entre vifs. F) Donatio inter vivos

(مدنی) عقدی است که به موجب آن کسی به طور قابل رجوع (علی الاصول) مالی از خود را بی‏عوض به دیگری تملیک کند. هبه معوضه هم رایگان است زیرا هبه‏ای است در برابر هبه‏ای یعنی تعویض بین دو هبه است نه در موهوب. مال مورد هبه را عین موهوبه گویند. بخشنده را واهب نامند و طرف را متهب (= موهوب‏له) گویند.
منابع: جواهر 3/8/27-34-36-40 و جلد 4/626 به بعد. ابن اثیر، نهایه 5/231. تهذیب اللغه 6/464. ارث 1/شماره 367. وصیت 250. حقوق اموال 165. فهارس عقد ضمان و تاثیر اراده در حقوق مدنی و رهن و صلح. سیوطی، الاشباه و النظائر 234-341-372-373. حاشیه سید 186. اعلام الموقعین 2/346. منیه الطالب 1/41-34. مکاسب 186. ابن نجیم، الاشباه و النظائر 264

14921 – هبه اقارب

(مدنی) یا هبه ذو رحم به شرح ماده 803 ق.م.

منبع: جواهر 4/633/15 و 634/1 و 636/11

14922 – هبه الرحم

(= هبه اقارب) رک. واژه قبل.

منبع: جواهر 4/636/38

14923 – هبه با حق رجوع

هبه‏ای که برای واهب، حق رجوع به مال موهوب باشد (ماده 803 ق.م. مجموعه سال 1345 ص 554، ماده 49 قانون مالیات).

14924 – هبه خفی

هبه‏ای که ضمن عقد معاوضه‏ای صورت گیرد مانند ابراء ذمه مشتری از ثمن در عقد بیع.

منبع: ترمینولوژی حقوق

15038 – یاس

(مدنی) انقطاع اميد زن است از حيض شدن. آن زن را يائسه گويند. به رسيدن به سن شصت از مبداء ولادت، ياثسگى محقق می‏شود.

منابع: حقوق خانواده، شماره 279-316-320-332. جواهر جلد اول 219/18. مقامع الفضل 60

۱۵0۳۹ – یائسه

(مدنی) زنی است که به سن یاس برسد (رک. یاس). قاآنی گوید:

طبعم عقیم گشت و به پنجه رسید سال              پنجاه ساله زن شود آری سترونا

قاعده سن یائسگی محمول بر اغلب است وگرنه در اخبار تلوزیونی این‏جا آورده‏اند که زنی شصت و سه ساله حامله گردید و بچه زایید.

منابع: جواهر 1/219/18. حقوق خانواده، شماره ۲۷۴-۲۷۹-۲۹۰-۳۲۰-۳۲۲. ترمینیولوژی حقوق. دیوان قاآنی 91/25

15040 – یادگار

در قدیم دفاتر تجاری را می‏گفتند که مطابق دفتر روزنامه تجار حالیه بود (= دفتر یومیه). معاملات و دادوستد هر روز را در آن می‏نوشتند. این واژه در معین و لغت‏نامه نیامده است.

منبع: دائرۃالمعارف علوم اسلامی ۱۱۰۳

۱۵۰۴۱ – یارغو

(= یرغو) متداول قضاء و مرافعه است. امارت یارغو یعنی ولایت قضا، (رک. امیر یارغو. یرغوبرون). فصل یارغوها یعنی فصل مرافعات. قواعد یارغوئی یعنی آیین دادرسی و اصول محاکمات. قضایای یارغوئی یعنی امور ترافعی عرفی که در دادگاه‌های عرفی مغول حل و فصل می‌شد. این بیت به حافظ منسوب است:

عاشق از قاضی نترسد می بیار    بلکه از یرغوی دیوان نیز هم تقابل قاضی و یرغو در این بیت تقابل قاضی شرعی و قاضی عرفی است (رک. دیوان یارغو). آنچه که مولف قاموس پاوه دو کورتی از خیالات خود در تفسیر یارغو نوشته و محمد خان قزوینی آن را صحیح پنداشته و در مقدمه جهانگشا (صفحه – کج) آورده است بر خلاف نصوص دستور الکاتب است که مردی دانا و اهل عصر این اصطلاح بوده و سخن او سند است. ندیدن منابع اصیل و اعتماد به سخن هر خارجی کار به دست آدم می‌دهد!

منابع: دستورالکاتب 32-33-34-36. فرهنگ اصطلاحات دیوانی دوران مغول ۲۴۴. برتولد اشپولر، تاریخ مغول در ایران ۸۸. قزوینی، یادداشت‌ها ۷/۳۲2

۱۵۰۴۲ – یارغوچی

(= یورغوچی) حاکم دادگاه عرفی زمان ایلخانان (= امیر یارغو).

منابع: دستورالکاتب 34. فرهنگ اصطلاحات دیوانی دوران مغول ۲۴۹. ابن بطوطه 3۶۷

۱۵۰۴۳ – یارغو داشتن

یعنی تعقیب کیفری کردن در دادگاه‌های جزای عرفی عصر ایلخانان. شاید یارغو داشتن معنی اعم از این داشته است. در جامع‌التواریخ می‌نویسد:

«چون در ممالک، اکثر خلق بر شرب خمر و تناول مسکرات اقدام می‌نمودند و همواره در بازارها و مجامع به سبب مستی مردم در عربده و گفتگو می‌بودند و به هلاک بعضی مودّی می‌شد و بعضی مجروح و افگار می‌گشتند و یارغوی ایشان می‏بایست داشت…» یعنی باید اقدام به تعقیب کیفری آنان کرد.

منبع: جامع‌التواریخ 1087

15044 – یارغونامه

در معانی ذیل استعمال شده است:

الف- متن مقررات یاساهای مغول (رک. یاسا).

ب ـ دادنامه (= ورقه حکمیه) که محاکم عرفی عصر ایلخانان صادر می‌کردند (رک. دیوان یارغو).

منبع: دستور الکاتب ۳۱ـ ۳۵ـ ۸۰

15045 – یاسا

(= یاساق، یساق، جاساق، یسه، یاسق، یسق، یاسه) قوانین موضوع چنگیز مغول که در مورد مغولان و مردمان ممالک مفتوحه به کار می‌برد. یاسا به معنی فرمان و دستور و حکم نیز استعمال شده است. محکمه یاسا یعنی دادگاه جزای عرفی مغولان. چوب یاسا یعنی شلاق تادیب و تنبیه. یاسا دادن یعنی فرمودن و فرمان دادن. یاسا شدن یعنی فرمان صادر شدن. به یاسا رسانیدن یعنی به کیفر رساندن. سخن مولف دیوان دین اشتقاق‌سازی بی‏دلیل است.

منابع: تاریخ ایران، ترجمه کشاورز 362. دیوان دین 454. دستور الکاتب 11ـ ۱۹ـ ۶۱. فرهنگ اصطلاحات دیوانی دوران مغول ۲۵۰. ابن بطوطه 379. اقبال آشتیانی، تاریخ ایران 446

15046 – یاساق

(= یاسا) رک. یاسا. خواجو گوید:

تاراج دل‌ها می‌کنی، در شهر یغنا می‌کنی             برخسته غوغا می‏کنی، نشنیده‏ای یاساق را

ظلم در یاساق او عدل و دشنام آفرین               رسم و آیینش ببین و عدل و یاساقش نگر

خان اردوی سپهرت بنده یاساق باد                   بوسه گاه اخترانت کوکب بشماق باد

منابع: جامع التواریخ رشیدی ۹۸۹. دیوان خواجه 182- 272- 612

15047 – یاسامشی

(ترکی مغولی) از یاسامق (= فرمان دادن).

«از یاسامیشی او، عدول نجویند.»

یعنی از فرامین و دستورهای او سر باز نزنند. سلمان ساوجی گوید (دیوان 451):

ای که کمین چاوشت، درگه یاسامشی      قبه خان ختا در کله خان شکست؟!